تبليغاتX
ترنم ققنوس

 

   

 

عید همگی مبارک

این عکس عیدی من است !!!! چند دقیقه ی پیش گرفتم .

( لنز دوربین دوچشمی رو چسبوندم به  لنز دوربین ، چهل پنجاه بارم با چهل پنجاه بار حالت امتحان کردم تا شده این . به بزرگی خودتون قبولش کنین )

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:28  توسط ... 



 

                   

سلامی نه به گرمی هوای اصفهان که اصلا نمی چسبه تو این فصل

دوستام ، و تقریبا هر کس که کمی با من سر و کار داشته می دونه  ، من به نشونه ها خیلی اعتقاد دارم .

اینبار هم همین نشونه ها باعث شدند که این پست رو بذارم :

دیشب دم دمای غروب داشتم به اذوون موذن زاده گوش می کردم ( دیگه عادت شده برام ، برای پدرم هم ) .

همیشه بعد از اذونا نماز جماعت نشون می دن تو تلویزیون .

این بار نشستم و کل نمازشونو نگاه  کردم .

بیشتر ، رفتار مردم برام جالب بود . به آخر نماز که رسید یاد سخنرانی " شاهین فرهنگ " افتادم .

اردیبهشت ماه همین امسال ، من و خموش به همایش " نیایش با خدا "  رفتیم که آقای فرهنگ در مورد نماز سخنرانی کرد .

یه قسمت از بحث به " کیسه کشی و کتک کاری " می رسه ، یعنی همین قسمتی که  تو تلویزیون دیدم و الان می خوام براتون بنویسم  ،  (  عین گفته های دکتر رو اینجا تایپ می کنم ، اگه دوست داشتین می تونم فایل صوتی شو برای دانلود اینجا بذارم البته کیفیتش ناباورانه افتضاحه )

 صحبت از وضو ، نیت ، حمد و ... شروع شد و رسید به سلام آخر نماز که :

" سلام نمازو که دادین لطفا بلند نشین در رین !!!!

سلام نمازو که می دین خودتونو کتک نزنین !!؟!!

من بعضیا رو می بینم سلام که می دن .... ( اینجا دکتر داره همون حرکات کتک کاری آخر نماز رو نشونمون می ده )

بعضیام کیسه می کشن !!!!

بعد در حین همین عملیات کیسه کشی و ضرب و شتم  ، کَلشونم ... ( اینجا هم داره نشونمون می ده که سرشونم آخر نماز تکون می دن ، این جوری )

ازشون می پرسی آقا داری چی کار می کنی ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم ! تو ام بکن !! همه می کنن !!!!!

از اما صادق (ع) سوال می کنن ، جریان این کَله ِ و دست ِ آخر نماز چیه ؟

دوستان اگه الان ، اونجا یکی از دوستام رو ببینم ، دستم رو بلند می کنم ، به نشانه ی سلامممممم !!!

امام صادق فرمودند : " فرشته ای که کار خوب شما رو می نویسه ، سمت راست شماست ، فرشته ای که کار بد شما رو می نویسه ، سمت چپ شماست . "

شما آخر نماز دستتونو به نشانه ی سلام می یارین بالا ، به کی سلام می کنید ؟؟

گفتند آخر نماز دست رو به نشانه ی سلام بیارین بالا ، به سمت راستتون نگاه کنید . نه این جوریی ...... ( دوباره همون حرکات سر تکون دادن و کتک زدن و ... نشونمون  می ده )

سلام کنید به فرشته ای که سمت راست شماست و اعمال خوبتونو ثبت کرده . ممنونتم ، دمت گرم ، باریکلا ، بازم بنویس .

فرمودند در نمازجماعت ، به راست و به چپتون سلام بدین . اینم سلام به آدمای مومنی ِ که طرفین شما نماز خوندند . دیگه کتک زدن و ...... یَک صدای ترق توروقی می یاد  توو  نمازخونه .... ترقققققققق ....... شترق !!!!  . "

 

 

اون روز وقتی بحث به اینجا رسید ، هراسون شدم . ( البته از شیطنتای دکتر و مزه پرونیهای بچه هام کلی خندیدیم ، کلی که چه عرض کنم ، به اندازه ی یه عمر خندیدیم )

هراسون شدم از اینکه ، هر روز چه قدر زیادن کارایی که من می کنم اما هیچ دلیلی ، هیچ منطقی پشتشون نیست .

انجامشون می دم چون بقیه هم دارن اون کارا رو می کنن .

انجامشون می دم چون عادت کردم که این طور عمل کنم .

حتی حاضر نبودم برم دنبال یه دلیل که خودمو قانع کنه .

تا قبل از شنیدن این صحبتا فکر می کردم اون اعمال آخر نماز به این معناست که نمازمون تموم شده .

 

 

پ . ن ۱: اون نشونی که گفتم بهش اعتقاد دارم این بود که :

آخر همون شب ، همون شبی که دم اذونش یاد دکتر فرهنگ افتادم ،

یه بنده خدایی بهم گفت : راستی تو که رشته ت آبه می خوای چند تا کتاب در مورد آب بهت معرفی کنم ؟ از نظر من که خیلی جالب بودن ، حتما یه نگاه بهشون بنداز .

کتابا چی بودن ؟ "حیات اسرار آمیز آب "  ،   " تاثیر دعا بر روی آب "  . حالا این که چه ربطی به دکتر فرهنگ داشت بر می گرده به  سی دی فرهنگسرای پرسش در مورد " آب "

پ . ن ۲ : بلگفا منو کشت با این کاراش ، مطلبو نوشتم ، ثبتش کردم ، توی بلاگمم دیدمش مطلب جدیدو ، حالا که اومدم میبینم نیییییییییییییییسسست!!!!!! آخه مگه می شه ؟؟؟؟ دوباره مجبور شدم همشو تایپ کنم ... یا مشکل از بلگفاست یا مشکل از یه ...نمی دونم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 11:6  توسط ...  | 



 

این نوشته ها مخصوص توه ، تویی که نمی دونم کی قراره بشناسمت .

تویی که اونقدر عجیبی ، اون قدر غیر قابل پیش بینی هستی که هنوز نفهمیدم ساز دلمو باید رو چه دستگاهی کوک کنم .

همیشه اگه یخچال پر از میوه باشه ، هیچ موقع دلت نمی خواد لب به یه دونشون بزنی ،

اما اگه یه روز بی میوه بشین ، همون موقع دلت لک می زنه واسه یه شلیل رسیده ی تازه .

همیشه سر سفره سبزی هست اما یه پرشم نمی خوری ،

اما یه روز که سبزی تازه سر سفره نباشه ، همون موقع دلت سبزی می خواد . تازه یادت می یوفته خیلی وقته سبزی نخوردی و به هوس می یوفتی .

یه عمره اون کتاب داره تو کتاب خونت خاک می خوره و همیشه می خواستی یه روز بخونیش ،

تا فلانی میاد برش داره ، تازه یادت می یوفته که همیشه دلت می خواسته اونو بخونی ، اما

چون می دونستی که همیشه هست ، چون می دونستی هر موقع که بری سراغش هست که بخونیش ؛ هربار  به بهانه یی خوندنشو پشت گوش انداختی .

همیشه اگه واسه یه امتحان یه هفته وقت داشته باشی ، شش روز اولو هر کاری می کنی ، جز خوندن اون درس که امتحانشو داری . یه ثانیه ام سراغش نمی ری ،

اما روز آخر که می شه ، ...

همیشه . . . همیشه . . .

 

چی شد ؟

چرا حرفتو درز گرفتی ؟؟ اصل حرفتو بزن

پس این جا رو واسه چی ساختی ؟؟؟ ... مگه نساختیش که همین حرفا رو بزنی ...  بگو پس ...

 

همیشه اگه خیالت راحت باشه که هست ،

سراغش نمی ری ، سراغی ازش نمی گیری .

چون مطمئنی که هست ، دلت گرمه به این که همیشه حاضره .

اما چرا به این فکر نمی کنی که این هست ، این بودن ، زمان داره .

زمانش که بگذره ، تحملش که تموم بشه ، قدرشو که ندونستی ، دلش که بشکنه ،  می ره .

می ره و پشت سرشم نگاه نمی کنه .

می گذره ، از اون روز آخر که گذشت ، ثانیه ی آخر که گذشت ، آخرین قطره ی صبرش که چکید ،

دیگه هیچی مثل سابق نمی شه .

اون وقته که جای خالی همشونو ، اون کتابا ، اون روزا ، اون آدما ، ... رو حس می کنی .

جای خالیش بد جوری اذیتت می کنه و حاضری همه چیزتو بدی اما برگرده .

آهای شنیدی ، با تو بودم ، برای تو بود ...

داره تموم می شه ، روزای آخر ، ثانیه های آخر ...

گذشت و می دونم دیگه هیچی مثل سابق نمی شه ...

 

چرا اخمات رفت تو هم ؟

تلخ بود ، می دونم .

اما تا  یاد دارم ، همه گفتن تلخه ... .

اون قدر کم جرئتی که شمار ثبتای موقتت از دستت در رفته ،

من موندم اینجا چه فایده ای داره ؟ به چه درد می خوره وقتی نمی تونی حرفاتو بزنی .

شاید قبل از رفتنم همشونو پست ترنم کنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 10:47  توسط ... 



 

آلساندرا مارین ، داستان زیر را تعریف می کند :

استاد بزرگ و نگهبان ، وظیفه ی مراقبت از یک صومعه ی ذن را بین خود تقسیم کردند . یک روز ، نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند .

استاد بزرگ همه ی شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او ، نصیب کدامیک از آن ها خواهد شد .

استاد بزرگ گفت : " مساله ای مطرح می کنم . کسی که اول این مساله را حل کند ، نگهبان جدید معبد خواهد بود ."

بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت . روی نیمکت ، گلدانی سفالی گران بهای گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت .

استاد گفت : " مساله این است . "

شاگردها ، حیران ، به گلدان نگاه کردند :

به طرح های پیچیده و نادر روی سفال ، به تازگی و زیبایی گل . منظور چه بود ؟ چه کار باید می کردند ؟ معما چه بود ؟

پس از چند دقیقه ، یکی از شاگردها برخاست ، به استاد و شاگردهای پیرامونش نگاه کرد ، و بعد ، مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست !

استاد گفت : " تو نگهبان جدید مایی . "

وقتی شاگرد به جای خودش برگشت ، استاد بزرگ توضیح داد :

" من خیلی واضح توضیح دادم ، گفتم که مساله ای پیش روی شما می گذارم . یک مساله ، هرچه هم زیبا و شگفت انگیز باشد ، باید از پیش رو برداشته شود . مشکل ، مشکل است .

می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد .

می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد .

می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم ، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم ، چون به ما آرامش می بخشد .

تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد : مستقیم به سمت آن رفتن .

در این لحظه ، نمی توان دلسوزی کرد ، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست ، ما را وسوسه کند . "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:46  توسط ...  | 



خواب چند روز قبل ، خواب دبیشب مرا به این فکر انداخته که نکند وظیفه ای بر گردنم هست و خبر ندارم ، نکند ...

دیشب بعد از مدتها هم صحبت " ریحانه " شدم ، می خندیدیم ، شوخی می کردیم ؛ یه لحظه مکث کرد و گفت :

مینا هنوز دم صبحا صدای اذون می شنوی ؟؟

دستام یخ کرد ... آخه خدایا چی میخوای بگی بهم ؟

جملات این چند روزه مثل برق از ذهنم رد شد ،

" هر بار شیطون میومد سراغم به جای درگاه خدا میومدم وبلاگ تو . چون معتقدم که تو به خدا نزدیک تر از منی

" فکر کنم تو خیلی با خدایی ...

 

تفعل زدم :

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی  پیر مغان بین که چو ما بدمستان

هرچه کردیم ، بچشم کرمش زیبا بود

 

فقط خجالت کشیدم ...

برای تو که ، مطمئنم هنوز دلت آسمونیه که اون جور به زیارت بردیم  :

 

                       در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند

                      آسمان آبی را می بینم و می دانم که نیست

                                             و                             

                         خدا را نمی بینم و می دانم که هست

                                         " شریعتی " 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:35  توسط ...