تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

توی چند روز گذشته بارها و بارها این دعای پائولو رو خوندم . می خوندمش ، چند ساعتی فکر می کردم ، و دوباره می خوندمش . بعضی موقع ها فکر می کنم ، فروشنده ی غرفه ی " کاروان " این کتابو بهم پیشنهاد کرد فقط برای اینکه این دعا به دستم برسه .

    

درست معلوم نیست چی نوشتم ،عکس رو   save اش کنی می تونی بخونیش

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:12 توسط .!.| |

                      

دیشب خیلی منتظرت بودم اما بعدش خوابم برد . تا حالا شده خوابی ببینی که وقتی ازخواب بیدار میشی باورت نمی شه همش خواب بوده و از این که بیداری تو پوست خودت نگنجی ! دیشب یکی از این خوابا دیدم . اصلا سر و ته نداشت ، فقط میدونم  اونقدر ترسیده بودم که وقتی بیدار شدم تا چند لحظه داشتم به این فکر می کردم که توی این یک ساعتی که وقت دارم چی کار کنم که دیگه برم نگردونن اونجا !!! به توصیه ی میخائیل پائولو خوابمو می نویسم فقط برای اینکه ترسم بریزه .

شب بود و بارون میومد ، خونه ی آزاده اینا مهمون بودیم ، منو آزاده اومده بودیم توی کوچه ، نمی دونم چه جوری انگشت کوچیکه ی آزاده قطع شد ، اما خون نمیومد ، منم اصلا فکر نمی کردم اتفاق بدی افتاده باشه ، رفتم توی خونه که زن داییمو صدا کنم ، اما فقط بهش گفتم انگشتش بریده . اونم باهام اومد بیرون اما به جای اینکه بره سراغ آزاده ، رفت کنار یه درخت که روی شاخه های بالاش یه مرد چهار زانو نشسته بود ، زن داییم باهاش حرف زد، اما الان یادم نمی یاد چی گفت ، بعد دورو برمو که نگا کردم دیدم هرکی از اونجا رد می شه وایمیسه اونجا عکس می گیره ، زیر بارون . یکیم دوربینشو داد به من که ازش عکس بگیرم ، توی خواب می شناختمش اما الان نمی دونم کی بود . 

بعد یه مرتبه سر از یه تیمارستان در اوردم ، منو چند نفر دیگرو به حکم دیونه بودن برده بودن اونجا ، ولی من نمی تونسم حالیشون کنم که دیونه نیستم ، رئیس اونجا همونی که منو اورده بود یه مرد خپل قد کوتاه بود ، اون می دونست که من دیونه نیستم اما من حق اینو که از اونجا بیرون برمو نداشتم . یه خانوم مسن که اونجا کار می کرد دلش به حالم سوخت و صدام کرد که برام توضیح بده جریان از چه قراره ، یه سری برگه بهم نشون داد که معلوم می کرد رئیس اونجا ، همون مرد خپل ، برای هر دیونه ای که اینجا نگه داره یه مبلغی پول -الان یادم نمی یاد چه قدر- از دولت می گیره . به خاطر همینم منو اورده  بود اونجا تا پول بیشتری گیرش بیاد .

به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که یه جوری از اونجا فرار کنم ، اون خانومه گفت اگه یه برگه ی مرخصی کارمندا رو گیر بیارم با اون برگه می زارن برم بیرون . بعد رفتم پیش یه خانوم دیگه که برام اتیکت درست کنه که باهاش فرار کنم ، بهم گفت باید جواب چندتا سوالو بدونم که اگه بهم شک کردن این سوالا رو ازم می پرسن ، ۴تا سوال فوق العاده مسخره و بی معنی ، که بازم یادم نمی یاد چی بودن . همون موقع گوشیم زنگ زد ، مامانم بود داشت به طرز وحشتناکی گریه می کرد ، مثله اون موقع ها که پدربزرگم فوت کرده بود ، بهم گفت حال مهدی خیلی بده و تو کجایی ، خودتو زود برسون . بهش نگفتم کجام ، توی خواب این جور فکر می کردم که مهدی سه چهار ساعت دیگه بیشتر زنده نیست .

رفتم در ورودی کارت رو نشون دادم و گذاشتن بیام بیرون ، فقط میدویدم که دوباره گیرم نیارن ، توی یه خیابون بودم که یه بازارچه ی قدیمی دیدم خیلی قدیمی ، رفتم تو که اونجا قایم بشم ، تا رفتم تو در یکی از مغازه ها یه پسر جوون وحشتناک ایستاده بود و از اون نگاها می کرد که از وحشت خودمو گذاشتم بیرون بازار ، تا داشتم از اونجا میومدم بیرون یه خانوم چادری با یه عالمه آرایش داشت میومد تو ، تو خواب مثل این بود که می دونسم آدم سالمی نیست ، تا اونو دیدیم یه پا غرض کردمو اومدم بیرون . توی خیابون داشتم می دویدمو به مامانم زنگ میزدم تا گوشیو برداشت و داشتم صداش می کردم ، مامانم گفت مینا پاشو نمازتو بخون !

وقتی بیدار شدم تا چند دقیقه لب تخت نشستم و داشتم فکر می کردم که توی این یک ساعت چه کاری میتونم بکنم ، اصلا باورم نمی شد خواب بوده .

خیلی خیلی خوشحالم که همش خواب بوده .

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:50 توسط .!.| |

چه حقیر است این عشق ،
گر بماند به میان من و تو ،
خود بمیرد در خود ،
گر ببندد در خود ،
و بماند به میان من و تو .
عشق در بسته ،
ناسزایی ست به عشق همگان .
او که سیبی را دوست می دارد ،
به همه مهر می ورزد ،
که همه از گوهر یکتایند .
من به خوبی می دانم ،
که ورای من و تو ،
هستی هست ،
عشق ما می میرد ، مگر آزادشود .
رفتنت رنج من است ،
رنج من عشق من است ،
پس رهایت خواهم کرد ،
که تو را آزاد دوست می دارم .
 
من وقتي تو رو آزاد ببينم آرومم . اونقدر آزاد كه از كلمه اي مثل " زندگي " وحشت نكني .
زندگي فقط منحصر به آدما نمي شه . طلوع و غروب مكمل همند ، اگه يكيشونو حذف كني ديگه معنيه زندگي نمي دن . براي اينكه يه شبانه روز تكميل بشه ، دوتا ديدگاه لازمه ، دوتا نگاه متفاوت ، تا شب و روز معني پيدا كنه .
كاش مي تونسم اونقدر فصيح بنويسم كه بهت بفهمونم كه توي لحظه لحظه ي با هم بودن ، تنها منظورم از " زندگي " ايني نبوده كه مجبور باشم بشنوم " مينا چقدر منو مي شناسي ؟! " .
اگه يه روز از يه پرتگاه سقوط كردي و يه تنه ي درخت خشك نجاتت داد ، مي توني از اون روز به بعد بهش آب بدي و هواشو داشته باشي تا هم خودت و هم اون معني زندگي رو بفهمين ، اما اگه از ترس از دست دادن مناظر اطراف و از ترس مسئوليت آب دادنش و ... نخواستي هميشه زير سايه ش بشيني ، دليليم نداره كه از ريشه درش بياري چون اون اتفاقي كه بايد مي افتاده ، افتاده  .
اميدوارم با اين پيوست مشكلت حل شده باشه
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:33 توسط .!.| |

فقط اتفاق است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد . آنچه بر حسب ضرورت روی می دهد ، آنچه كه انتظارش مي رود و روزانه تكرار مي شود چيزي ساكت و خاموش است . تنها اتفاق سخنگوست و همه مي كوشند آن را تفسير كنند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 18:29 توسط .!.| |


Design By : Night Skin