ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
خدای اطلسی ها با تو باشد پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد ... ليلي چشم به راه است ليلي مي دانست که مجنون نيامدنی ست . اما ماند . چشم به راه و منتظر . هزار سال . ليلی راه را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد . مجنون نیامدنی ست . خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست . چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را . خدا به مجنون می گفت نرود . مجنون حرف خدا را گوش می گرفت . خدا ثانیه ها را می شمرد . صبوری لیلی را . عشق درخت بود . ریشه می خواست . صبوری لیلی ریشه اش شد . خدا درخت ریشه دار را آب می داد . درخت بزرگ شد . هزار شاخه ، هزار برگ ، ستبر و تنومند . سايه اش خنکي زمين شد ، مردم خنکي اش را فهميدند ، مردم زير سايه ي درخت لیلی باليدند . ليلی چشم به راه است . درخت لیلی ریشه می کند . خدا درخت ریشه دار را آب می دهد . مجنون نمی آید . مجنون هرگز نمی آید . زیرا که مجنون نیامدنی ست . زیرا که درخت ریشه می خواهد . لیلی ! بچرخ ليلی گفت : بس است . دیگر ، بس است و از قصه بيرون آمد . مجنون دور خودش مي چرخيد . مجنون ليلی را نمی دید رفتنش را هم . لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود . کاش لیلی را می دید . خدا گفت : لیلی بمان ، قصه ی بی لیلی را کسی نخواهد خواند . لیلی گفت : این قصه نیست . پایان ندارد . حکایت است . حکایت چرخیدن . خدا گفت : مثل حکایت زمین ، مثل حکايت ماه . ليلی ، بچرخ . ليلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند . خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ، بچرخ . لیلی چرخید ، چرخيد و چرخيد و چرخيد . دور ، دور لیلی است . لیلی می گردد و قصه اش دایره است . هزار نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی . لیلی ! بگرد ، گردیدنت را من تماشا می کنم . لیلی ! بگرد ، تنها حکایت دایره باقی ست . لیلی مرده بود قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون . ليلی ، قصه ی راه پر خون را می نوشت . راه بود و لیلی می رفت . مجنون نبود . دنیا ولی پر از نام مجنون بود . لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنهاست . قصه نبود ، معرکه بود .میدان بود ، بازی چوگان و گوی . چوگان نبود ؛ گوی بود . لیلی ، گوي ميدان بود ؛ بي چوگان . مجنون نبود . لیلی زخم بر می داشت ، اما شمشير را نمي ديد . شمشير زن را نيز . حريفی نبود . لیلی تنها می باخت . زیرا که قصه ، قصه باختن بود . مجنون کلمه بود . نا پيدا و گم . قصه ي عشق اما همه از مجنون بود . مجنون نبود . ليلی قصه اش را تنها می نوشت . قصه که به آخر رسید . مجنون پیدا شد . لیلی مجنونش را دید . لیلی گفت : پس قصه ، قصه ي من و توست . پس مجنون تويی ! خدا گفت : قصه نیست . راز است . این راز من و توست . بر ملا نمی شود ، الا به مرگ . ليلی ! تو مرده ای . لیلی مرده بود . لیلی ! زندگی کن لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار ، و مثل هر بار ليلی قصه باز هم مرد . لیلی گریست و گفت : کاش این گونه نبود . خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد . لیلی ! قصه ات را عوض کن . لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود . خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا ، ليلی زنده می خواهد . لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست . لیلی زندگیست . لیلی ! زندگی کن . اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس . لیلی ، به قصه اش برگشت . این بار اما نه به قصد مردن . که به قصد زندگی . و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام .

| Design By : Night Skin |

