ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
چرا که حياتش را در اوج زيسته است . گل فقط گل است ، و تا اوج امکان به گل بودن مي کوشد . سوسن سفيد ، که ناديده در دره مي شکفد ، محتاج توضيح خود به هيچ کس نيست ؛ فقط براي زيبايی زنده است . لیک این آدمیان این " فقط " را بر نمی تابند . اگر گوجه فرنگی می خواست خربزه باشد ، مسخره ای بیش نمی شد . همواره در شگفتم ، که بس مردمان در این دغدغه اند ، که چیزی باشند که نیستند ! چرا باید خود را مسخره نمایاند؟ همواره لازم نیست تظاهر کنی که نیرومندی ، نیازی نیست همیشه ثابت کنی همه چیز رو به راه است ، نباید نگران باشی دیگران چه می اندیشند ، گریه کن اگر نیازمند آنی ، خنک برون ریختن تمام اشک ها به گریه " چرا که تنها پس از آن باز لبخند توانی زد . " بعد از ۴ ، ۵ ماه دوباره خندشو " ديدم " . واقعا دلم براش تنگ شده بود . از اهواز برام " عقرب " سوغاتي اورده بود !!!!! . حس کردم خيلي آروم شده . ولي هنوزم اين " دو پا " هاي " اسفندي " اونقدر قدرت دارن که منو بخندونن . شنبه ۱۷/۹ ، نوشته هاي چسبيده شده به آسفالت و درخت و ديوار : " حسين به حسين پيوست " ، " مسجد دانشگاه ، حديث شريف کساء ، براي سلامتي محمد صالحيون " ، " مراسم سوم حسين ميردامادي ، دانشجوي سال آخر مهندسي صنايع " ، " براي سلامتي محمد صالحيون دعا کنيد " و . . . . تصادف بعد از بدرقه ي آقاي لاريجاني ............ ! دوشنبه ۱۹/۹ ، " درگذشت نا بهنگام احسان جمشيدي ، دانشجوي مهندسي صنايع ، در اثر سانحه ي کوه نوردي " " سقوط احسان جمشيدي ، عضو انجمن کوه نوردان " ( قرار بود منم سوميشون باشم ، درگذشت جوان ناکام در اثر گاز گرفتگي ، ولي خوب امتحاناي ميان ترم به دادم رسيدند . ) وقتي به مرگ آقاي جمشيدي فکر مي کنم ، فقط با اين فکر آروم مي شم که بلافاصله بعد از سقوط فوت شده يا حداقل بيهوش شده ...... سه شنبه ۲۰/۹ ، دزد طلا فروشي براي آزادي برادر محکوم به اعدامش ، ۱ ، ۲ ، ۳ و تا امروز ۴ نفر رو به قتل رسونده . اين روزا خيابوناي اصفهان جون مي ده براي قدم زدن و لذت بردن از سکوت و هواي پاک !!!! چهارشنبه ۲۱/۹ ، تريبون آزاد ، دانشگاه صنعتي اصفهان ، تالار ۸ ( به خاطرش مجبور شدم سر حل تمرين آمار نرم .) " آزادي بي قيد و شرط دانشجويان زنداني " ( سه روز بي خبري خانواده ها و بعد ۹۰۰ ميليون تومان براي آزادي دانشجويان زنداني ( زنداني سياسي ) به جرم ناسزا گفتن به شخص .... و ضرب و شتم رئيس دانشگاه ... ) !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! " شهيد آري ، انحصار نه ! " " تدفين شهدا رو به روي يادمان به منظور شادي و نشاط بيشتر دانشجويان ( يکي از ۴ دليل ذکر شده ) بدون نظر سنجي از دانشجويان " به گفته ي ... : " طرح برگزاري رفراندوم براي شهيد در شمار توهين به مقدسات مي باشد !!!!!!! " " تفکيک جنسيتي " ، جدا کردن تالارها ، لغو اردو ها ، مخالفت با برگزاري رقص صما ، .... شايد فردا : رژه ي نظاميان براي شهدا ، دور تا دور دانشگاه ، راهپيمايي برادران چفيه به گردن و شعار " مرگ بر بي حجاب " از يادمان تا تالار ها ، کنترل ، گير و دار ، کميته ي انضباطي و ..... ( در حين جلسه اعلام شد ۶۰ نفر از دانشجويان دانشگاه اصفهان رو به کميته ي انضباطي احضار کردند ) بي ربط ( مخصوص مخصوص خودم ) : جدا از همه ي اين حرفا : منطقيه که بگم چون امکانش هست که تصادف کنم يا از کوه پرت بشم يا بر اثر گاز گرفتگي خفه بشم يا قرباني دزد قاتل بشم يا به جرم تداخل در امنيت ملي کشته بشم يا ... نبايد کسي رو دوست داشته باشم ، نبايد عاشق باشم ، نبايد ... چهارشنبه ۲۰:۴۵ ، مجموعه ي بيداري ، .... ، خومو قسم دادم که ديگه اين سريالو نبينم . ياد حرفاي مامان افتادم : " اون روزايي که دايي حسن جبهه بود ، هر بار که ازش نامه اي مي رسيد ، وقتي براي مامان بزرگ مي خوندم مي گفت : ولي مامان ، اين نامه که مال امروز نيست ، مال ۱۰ ، ۱۵ روز پيشه ، من از حال امروزش که خبري ندارم " . " اين ـ ـ ـ که مال امروز نيست ، من از حال الانش که خبري ندارم . " فکر کردم چقدر با مامان بزرگم هم حسم . سلام از امروز تصمیم گرفتم کاری کنم که " ترنم " پر امید ، شاد و پر از انرژي باشه . حداقل تمام سعي مو مي کنم که غمگين نباشه . فکر می کنم اگه بتونم کاري کنم که کسی ( هر کسي ) شاد بشه ، انرژي بگيره ، حداقل کمي از اين شادي و اميد و انرژي به خودمم مي رسه و وضعيتمو بهتر مي کنه . هفته اي که گذشت ، بدجوري درگير ميان ترما بودم ( شنبه ، يکشنبه ، دوشنبه و چهارشنبه ) سه شنبه نرفتم uni تا مثلا درس بخونم . برای رفع فشار (fashar ) مغزی و درسی و ... سراغ تلویزیون رفتم ، چي بود ؟ چي پخش مي شد ؟ برنامه کودک ، کدومش ؟ ............ رامکال !!!! خيلي برام جالب بود . از دوران طفوليت تا حالا ديگه نديده بودمش . بعد حالا ، توي اين موقعيت ... ( اين جور وقتاست که حضورشو حس مي کنم ، خيلي خيلي خيلي واضح و ملموس ، وقتي به اين فکر مي کنم که بین این ۶ میلیارد این جور حواسش به من و زندگیم هست ، قند تو دلم آب می شه . ) فکر نمی کردم هنوزم پخش بشه ، اون موقعها ( دوران طفولیت ) عاشق دستای کوچولوی رامکال بودم ، اما حالا چی ؟! .... به این فکر می کنم که اون روزا که این برنامه کودکا رو می دیدم به چی فکر می کردم ، تو چه عالمی بودم ، حالا چی !!! کی فکرشو می کرد که یه روز این اسما ، می تونه کم کمش بخشی از زندگیمون بشه ، یه بخش تلخ و شیرین ، مثل همون برنامه کودکا . دارم به این فکر می کنم که چقدر ماهرانه ، قطعه های پازلشو جور کرده !!! هر قسمتش که برام رو می شه ، کلی تو کفش می مونم ( متاسفانه جمله ی بهتری که بتونه حسمو بگه پیدا نکردم ) . پرده ی دوم : چهارشنبه ، ۲۰:۴۵ ، مجموعه ی بیداری ، یه لیوان آب با یه دونه قرص ، ( دوتا قطره اشک بی صدا ) ، تو فرشته ای ، و آخرشم یه قرص استامینوفن .
| Design By : Night Skin |

