تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

خیلی وقته که به این هدیه فکر می کنم . صداقت ترنمش تقدیم به همه ی همدمای وبلاگ نشین مهربونم . ( به خاطر غلط غولوطای زیاد و صدای ساز یه تازه کار ناشی  ٬ توی بلاگ پخشش نکردم . )

برای شنیدن این هدیه ی نا قابل می تونید اینجا کلیک کنید :

http://mina22126.googlepages.com/V021.WAV

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:16 توسط .!.| |

 

 

از مشهد خریدمش . فیروزه ای گون دونه هاش ٬ آغشته به اشک خواهش لباس عافیت بود .

دیروز روی پل ٬ پلی که هنوز توهم داغ سیلی عیدانه رو فریاد میزنه ٬ پاره اش کردم . دونه هاش یکی یکی تو آب می افتاد ( غلوپ ٬ غلوپ ٬ ... )

به امید برآورده شدن صد دعای خیر برای فرشته ی خیالاتی ( فراموش گشته ام ) ؟  .

و به مبارکی و میمنت مرگ صد آرزوی جنون آمیز گذشته ام !

 

هدیه ای بود از مشهد . اولین باری که به جمکران رفتم ٬ سفیدی صدف مکه رو با سبزی صحن تبرک دادم . از اون جایی که یه روزی ! فهمیدم دیگه دعاهام اثری نداره ٬ دیگه دعای خیری باهاش نکرده بودم ...

گذاشتمش تو جمع تسبیح های صحن ٬ به امید اینکه ذکر زائرای حاجتمند توفیقی براش باشه .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:0 توسط .!.|

 

از دور تابلوی مغازه رو دیدم : " تعمیر ساعت "

داشتم با خودم فکر می کردم " تعمير ساعت چه ربطي به كار نكردن ماشين حساب داره " كه رسيدم دم در مغازه . : حدودا  ۳ متر در يك متر بود ،‌ با در و پنجره ي چوبي ،‌ پر از وسايل قديمي ،‌كه پنكه و قاباي عهد عتيقش بيشتر از ساعتاش به چشم مي خورد و سه تا پيرمرد كه با ساعت هاي روي طاقچه ي مغازه هم سن بودن و غرق اختلاط ...

حرفشونو قطع كردن و سه تايشون برگشتن به طرفم ؛ اون وقت بود كه متوجه شدم ،‌چند دقيقه ايه كه بهشون زل زدم و دارم براندازشون مي كنم . از اينكه برم داخل پشيمون شدم .

با ندا قرار داشتم ،‌ خريد كتاباي ترم جديد ،‌ زود رسيده بودم . داشتم توي پاسا‍ژ قدم مي زدم كه يه مرتبه به فكرم رسيد برم سراغ مغازه ي كذايي . مطمئن بودم نمي تونه براي ماشين حسابم كاري بكنه ولي براي گذروندن وقت خوب بود .  نمي دونم چرا نسبت به اون پيرمرد و مغازش كنجكاو شده بودم .

هم قطارياش تا ديدن من قصد داخل شدن دارم ، خداحافظي كردند و من و پيرمرد تنها شديم .

" سلام ، خوش اومديد ، امر بفرماييد ، در خدمتم . " ( با لهجه ي غليظ كوچه پشت مطبخ )

ماشين حسابمو گرفت ( سنش زياد بود ،‌ اما دستاش نمي لرزيد ) با ظرافت و دقت خاصي درشو باز كرد ،‌ با اون عدسي ها كه ميزنن به يكي از چشماشون ،‌ توشو نگاه كرد .

من جذب در و ديوار مغازه شده بودم و البته پيرمرد . رازآلود ،‌ پر خاطره و صميمي بودند .

بهم گفت : " مشكل از باتريشه ،‌اما الان از اين باتري ندارم . "

يه باتري نيمه كار شده انداخت روش و نشونم داد و گفت : " ببينين ،‌مشكل از باتريشه . شما تا كي اين جا هستين ؟ مي تونين يه ربع ديگه بياين ؟ "

از مغازه كه اومدم بيرون ، اين فكر باهام بود : " تو اين مدت چه كاري مي تونه بكنه ؟ اون كه گفت از اين باتري ها نداره ! حتما مي خواد دور از چشم من همون باتري نيمه كار شده رو بندازه روش !!!! "

احمقانه ست ، اما تنها فكري كه اومده بود تو ذهنم همين بود .....

تابلو فرشاي خيابون چهار باغ محسورم كرده بودن كه :‌ " خيلي وقته منتظري ؟ " .....

كتابارو خريديم ،‌ ماجراي پيرمرد و ماشين حساب و باتري رو براش تعريف كردم ،‌ كلي خنديديم .

شوخي شوخي پشت سر پيرمرد كلي غيبت كردم ( نه ! بدتر از اون ؛‌ تهمت زدم ) و خنديدم !!!

وقتي به مغازه برگشتيم ، ندا هم مثل من از ديدن اون نگاره ي ناصردين شاهي ،‌توي اون پاساژ جا خورد . مثل يه صندقچه ي قديمي مي موند كه دلت مي خواد چند ساعتي وقت بذاري و زير و روش كني ...

پيرمرد جعبه ي اك بند كوچكي رو نشونم داد و گفت : " سوئيسيه ، ماشين حساب خوبيه ،‌بايد يه باتري خوبم روش باشه . "

يه نگاه طولاني پر نفوذ بهم كرد و ادامه داد : " بازش نكردم تا خودتون بياين ،‌ ببينين نو انداختم  روش ! ما به خودمون اطمينان داريم اما اگه خدايي نكرده اين باتري يه روز زود تر از اوني كه بايد ، تموم بشه ، ‌يه موقعي پيش خودتون فكر نكنين باتري كهنه براتون انداختم . "

از فرط شرمندگي فقط سكوت كردم . با تمام وجود حس كردم تمام حرفايي كه در موردش زدم رو شنيده .

بعد از يه عالمه تعارف و تشكر اومدم بيرون ؛ پيرمرد جلوي پام بلند شد .

موقع بيرون اومدن كنار يكي از ساعتا عكسي رو ديدم كه ديدنش تمام كنجكاويامو نسبت به اون مغازه توجيه كرد :

عكس پدربزرگم كه از اعلاميه ي فوتش چيده شده بود !!!!!

(‌اين سومين باري بود  كه وارد مغازه اي مي شدم و عكسشو ميديدم )

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:38 توسط .!.| |

سلام

پيش وست :

اين مطلب از بلاگ همدم هميشگيم ، خموش عزيز ، است  ( سرود سکوت آسمان ) .

به علت اتفاقات اخير همگي درگير يه سري افکار ........ شديم که اين قسمتي از اونه :

 

 

سالها ی دور در سرزمینی  گسترده دهی بود از سرسبزی بسنده!

کمی تا قسمتی  دارای مخازن سوزنده!  مردمان  اوایل ندانستندی که انسوی در یاها از این نعمت  چه بهرها بردندی وبزرگان که  سفیران با خران به آن اقالیم میفرستادند این مهم دانستندی و چنان  آن را در قوطی هایی بشکه نام به آن سو فرستادندی  بس ارزان !!

و آن یک که مردم آن را گاز گفتندی با لوله هایی بس عریض و بس طویلنده!و نه بسنده ! و نه از مردم شرمنده!!

خلاصه آنان چنان روزگار گذراندندی تا...!مردمان آن چند درجه دانسته که خبر گرمای  آن مخازن سوزنده را   از زبان خران سفیران شنیده بودند با خود اندیشیده که چرا ما نکنیم؟ چرا ما نسوزانیم؟اما افسوس که دیر شده آن مخازن شده بود  در گرو گندم و نخود و سنگ و توپ و آهن تفته!!و از آن همه فراوانی نعمت اندکی سهم مردمان مانده!

از قضا سالی آمد با سرمای گزنده ! مردمان در خانه لرزنده چنان که هرچه پوشیدندی هیچ نبود بسنده!و از تعجب دهان باز مانده چنان که از جار چیان شنیدندی که در مصرف این نعمت صرفه جویی کنید !بزرگان چون زوری و میلی در باز پس گیری   آن چه داده بودندی نداشتندی چنان به جار چیان دستور داده بودندی!

اما مردمان .....یکی کودک سه ماهه اش یخ زدندی و دیگری  با خانواده از دود خفنده!!

آن یک  شبانه روزپی تخم مرغ ونان گردنده و آخرکار تخم مرغ به شرط هر دانه 500تومان یابنده (و نان هم هیچی!بازهم مرام مرغان را شکرنده!!)و مردمان گرسنه و بسی بیچاره!

 

و نگفتم که آن ده را گرگی  بود قوی پنجه و ترساننده . که با آنان سر دشمنی داشتندی پیوسته!

( و تاریخ  چنان گوید که  بزرگان ده نیز چنان سری داشتند و با این گرگ چنان رفتار کردندی بس نا بخردانه !چنان که ضرب المثل با دم شیر بازی کردن به با دم گرگ بازی کردن تبدل یافت.) الغرض ... آن  چند درجه دانسته مردمان  میگفتند : آخر ای بزرگان وقتی ما با یک سرمای چند درجه زیر صفر این چنین شده ایم قحطی زده شما را به خدا پای از روی دم این گرگ برداشته و جنگی راه نیاندازید هشت ساله!!این مردمان هنوز خسته اند ازپی نوبه قبلی !

 هنوز چوب  آن را میخورند ( اگر مجالی باشد و شما را  علاقه ای ان را خواهم گفت که زبانی است شرحنده!)

حداقل چنان کنید که پیشینیان کردند: ابتدا ساز و برگ کافی جمع کنید و در آن مدت آن گرگ را باشید  سازنده (مدارا کننده)و ابتدا دردی از دلهای یخ زده وماتم زده مردمان مرحم گذارید  سپس  با جنگ به آن زخمه زنید !

اما گوشی نبود بده کارنده که همه طلبکارنده !

و...................... بگذارید نگویم آخر قصه که هست تا مغز استخوان سوزنده!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:15 توسط .!.| |


Design By : Night Skin