تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

 

قرار بود در مورد نمره ی افتخار آمیز سیالاتم بنویسم اما گفتم " ریا " می شه ؛ ننوشتم .

( نه این که خیلیم مورد تشویق واقع شدم ... )

 

قرار بود یه ایمیل به دست ما برسه که هنوز نرسیده ... !

 

قرار بود امشب من کلی درس بخونم ، کلی گزارش کار بنویسم ، اما همش حافظ خوندم ...

 

راستی اون شبی که واسه ی دوستان تفعل زدم ، این غزل برای خودم اومد :

 

 

حافظ وظیفه ی تو دعا گفتنست و بس

در بند آن مباش که نشنید یا شنید

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:32 توسط .!.|

قرار بود امروز آپ کنم ، مطالبشو از قبل نوشته بودم ؛ اما ديدم خيلي غمگينه پشيمون شدم .

تصميم گرفتم امروز عصر بيام عکساي سيزده به در رو بذارم .

ظهر بعد از کلاس رفتم مسجد دانشگاه :

 

     ياد بود جوان ناکام " محمد حسين کريم جعفري "

 

پدرت گريه کند واي پسرم

داغ مرگ تو شکسته کمرم

 

آقای میردامادی ، آقاي جمشيدي و حالا هم آقاي کريم جعفري ( تنها پسر خانواده ) و باز هم از دانشکده ي صنايع ...!

 

صبح کلي شارژ بودم به اين خاطر که خنده ي فرشتمو شنيدم اما انگار همه ي دنيا بسيج شدن تا هر روز مزه ي غمو بچشم  ...

بگذريم

قرار بود يه شعرم بنويسم که صاحبش اجازه نداد ... !

قرار بود ماجراي " آزاده و مسعود " رو هم بنويسم اما عروس خانوم گفته تا زير لفظي نگيره بله رو نمي گه  ... !

قرار بود ادامه ي سورپرايز و تسبيحو بگم ...

تسبيحَ رو بگو ، الان مدينه س ؛ خودمم باورم نمي شه چه جوري اين جوري شد !!!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:31 توسط .!.| |


Design By : Night Skin