ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
( اما نمی دانم چرا اینجا هنوز بوی شبو های دم عید را می دهد ! ) تنت بناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو درد مند مباد جمال صورت و معنی به یمن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد درین چمن چو در آید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بد بین و بدپسند مباد هر آنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو جز جان او سپند مباد شفا ز گفته شکر فشان حافظ جوی که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد پ . ت : بد جوری با شاخ نبات عیاق ( ایاق ) شدم . همیشه جوابمو به بهترین شکل می ده . خودت نیتشو حدس بزن هیچی نمی گم ؛ نمی گم شازده ها دست رو هرچی گذاشتند ، جیره بندی شد ، گرون شد ، کمیاب شد . مثل برنج و چایی و قندو شکر و ... برقمون که قطع می شه و آبمون که با نفت و آب مرده شور خونه قاطی می شه و ... . اینا مهم نیست . نه به مهمیه سه ستاره شدن و کشته شدن و ... نمی گم حالم از اون از خدا بی خبرایی به هم می خوره که به خاطر 40 ، 50 ساعت اضافه کاری و چهار تا ساندیس و نهایتش یه ربع سکه ، دارن می ری!ن (معذرت می خوام ) تو مملکت . نمی گم دلم می خواد خرخره ی اون عوضی رو بجوم که شش ماهه رنگ حمامو ندیده و به اسم عزاداری خانوم فاطمه سیاه می پوشه و صبح پنجشنبه با وقاحت تموم پیرهن گند گرفته ی سرخابیشو تنش می کنه . نمی گم چندشم می شه از اون های های گفتنای اشک تمساح ریزا ... فقط می گم : واسه ی خودم متاسفم که فقط نشستم و می گم چرا هیچکی هیچ کاری نمی کنه ، چرا یه کی صداش در نمی یاد !!! مهم نیست اگر صندلی ها چرخ غرور می زنند مهم نیست اگر به اسلام وصله ی ناجور می زنند مهم این است که حاج آقا برای سگش بستنی بخرد امسال تاکسی ها به پاهای قطع شده با دنده ی چهار احترام گذاشتند امسال در خیابان بلوار کشاورز تهران ، هیچ کشاورزی پذیرش نشد امشب به علی (ع) خواهم گفت : اینجا چه قدر دروغ می گویند !!؟؟ اینجا نهج البلاغه را در کتابخانه های چوب گردویی زجر می دهند !! ( بگذار مادر خوش ای دل کند ) امام خون دل بخورد زینب سر بچه هایش را با سیراب و شیردان گرم کند اما حاج آقا صیغه ی چهارمی اش را بخواند به من گفتند بگو و بخند و شاد باش و به سری که درد نمی کند دستمال مبند ( منم سرم درد می کرد ) دیروز درمان سردرد یک دستمال بند سبز بود ! و امروز جز با زبان سرخ نشاید که گو، هرچه باد باد ببخشید پایم را در این مدت از گلیمم بیشتر دراز کردم تقصیر کوچکی گلیم بود !!!! اول پیوست ۲ رو بخونید ؛ " جشن عروسی پسر احمدی نژاد " می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند ستایش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم ! پ . ت ۱: شعر اول رو یه آقای استادی سر یکی از کلاساش می خونه و یه شاگری هم ضبط می کنه و به دست من می رسه . اون جاهایی که تو پرانتز گداشتم ، جاهایی بوده که متوجه نمی شدم چی می گه ، شاید درستش یه چیزه دیگه باشه . پ . ت ۲ : اون عکس و شعر هم توسط یه email به دستم رسیده ! گذاشتمش که شما بگید ؛ آخه چی باید بگم . ( مخصوص خودم ) : خوب نگاه کردم ، این بار دیدم ... ! از گذشته تا چند لحظه ی قبل فقط اون چیزی رو می دیدم ، که می خواستم . اون برداشتی رو می کردم که دلم می خواست . ( هرچند تلخ ) ولی این بار دیدم اون چیزی رو که واقعا بود ... همش من بودم ، همش برای من ، در مورد من بود ! ( فقط نمی خواستم باور کنم ) به خاطر سوال مزخرفم منو ببخش ( امشب یاد گرفتم برای شنیدن هر حرفی که نباید بارها در گوشت ح(ه)وارش بزنن ) تا الان فکر می کردم این منم که ادعا نمی کنم ، عمل می کنم . اما تمام این مدت حرف زدم ، غر زدم ... و تو سکوت کردی ، عمل کردی ، ولی من نمی دیدم . منو ببخش . برات قرآن می خونم ، دعا می کنم ، خوبی ، جای خوبی هستی ، بهترم می شی . ... فقط یه چیزی ، بگو : خدا رحمتت کند . بلند بگو : لا الله الا اله شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را شیطان زهرآگین ِدیرین را آن وقت او می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من ...
( گفته بودم ، نگفته بودم ؟! گفتم داری امتحانم می کنی ، نگفتم ؟! چرا قبل از رسیدن به آخوندآباد اجلم سر نرسید . کاش به جای یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتتظر ، ولی دعای او دیر کرده بود . او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود ... !!! او نشست و باز هم نشست * * * *


روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
| Design By : Night Skin |
