ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت : ببخشند گنه ، می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش
این خرد خام بمیخانه بر تا می لعل آوردش خون بجوش
گرچه وصالش نه بکوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سر بسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه ی گیسوی یار روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آنکه کرد روح قدس حلقه ی امرش بگوش
ای ملک العرش ، مرادش بده وز خطر چشم بدش دار گوش
دیشب در پس آن درد و دل شبانه ، تا سحر پلک زنان به انتظار خنکای نسیم مغفرتش بودم با ذکر هر باره ی ایاک نعبد و ایاک نستعین ( نمازش ) خواستم که مواظبت باشد به تمام نشانه های مقدس زندگیم قسمش دادم تا لحظه ای دستانت را رها نکند ؛ که نکند سپردمت به خودش ق . ن : اگه غلط املایی داره ٬ شرمندم ! یه دایی ته تاقاری دارم . هر موقع بخوام مثال مرد ایدالم رو برای کسی بزنم ، اولین کسیه که به ذهنم می رسه . سنبل مهربونی ، بخشندگی ، متانت ، و هر صفت خوب دیگه که فکرشو کنین ... . مورچه که سهله ، آزارش به بد خواهاشم نمی رسه . اون قدر بزرگواره که بد طینت ترین آدما هم در مقابل برخورد جوون مردانش شرمنده می شن . ( این جا رو داشته باشین که گفتم بد طینت ترین " آدما " ؛ متاسفانه توی این دوره زمونه موجوداتی پیدا می شن که ظاهرا شبیه آدمند . ) دایی جان ما دوتا شازده پسر داره ؛ علی کوچیکه و وحید خان . نکته این جاست : خونه ی فعلی دایی جان ، توی یه محله ی قدیمیه . اما بعد از کلی پرس و جو برای پیدا کردن صاحب این زمین ، عاقبت خان دایی ما میره سراغ این " حاتم طاعی " . همون طور که می شد حدس زد از اون مرفه های بی درد ( نمی دونم تا درد رو چی معنی کنی ) بود ، اما اتفاقا خوب یادش بود که همیچین زمینی داره ، گویا می خواسته این زمین رو مجتمع تجاری کنه اما چون افتاده توی طرح ، شهداری بهش اجازه نداده و بد جویم - - - سوز شده از این بابت . ( از این جا هم می شه فهمید که این زمین در حال حاظر هیچ فایده ای براش نداره و ماجرای خونه ساختن دایی جان ما باعث می شه که از این زمین بی منفعت یه سودی بهش برسه ) اما در اوج ناباوری ما و خاندان ما ، اون شخص اجازه نمی ده که دایی ما از طریق زمین مصالحشو ببره !!!!! حاظر نبوده مبلغ قابل توجهی ( برای اون زمین خشک و خالی ) بگیره و در ازاش اجازه بده چند ماهی ماشین و مصالح از توش رفت و آمد کنه . بدها که این داستان برای دوستان نقل شد ، فهمیدیم که این آقا ( که پاشم لب گوره ، حتی می شه گفت با دو پا از لب گورش آویزون شده اما دو دستی دنیا رو چسبیده) اونقدر ناخنش خشکه و اونقدر غیر قابل تحمله که همه ی بچه هاش تنهاش گذاشتن ... ! از این همه ثروتی که داره هیچی به بچه هاش نداده ، حتی توی مراسم ازدواجشون !!!! نمی دونم شاید این " حاتم طاعی " از سگا و گربه هایم که می یان تو زمینش جیشو پی پی می کنن هم اجاره می گیره . راستی یه دیوار کاه گلی به اندازه ی یه متر در دو متر ( که کلی شم خراب شده و ریخته ) پشت دیوار خونه ی دایی جان ماست ، یعنی تو ی همین زمین . اون آقا که فهمیده دایی ما داره خونه رو خراب می کنه ، از خونه شون که نمی گم کجاست پاشده اومده به دایی ما تذکر داده که یه موقع در حین خراب کردن ساختمان ، اون دیواره بهش خش نیوفته . نمی دونم شاید توی اون دیوار گنجی هست ( می خواین آدرسو بدم ! ) نمی دونم شاید شما بگین ، زمین خودشه اختیارشو داره . اما برای ما و خاندان ما که پدری ( پدر جونی ) داشتیم که بخشندگیش زبون زد خاص و عام بود ، خیلی تعجب انگیز ناک بود این ماجرا . شاید اون آقا اون قدر داشته که این پولا براش چیزی نبوده ، اما به نظر من خیر اومده در خونشو زده ، یه موقعیت پیدا شده که کار خیر کنه و تازه یه پولیم گیرش بیاد اما رد می کنه . شاید خیلی تلخ نوشتم ، چون رنجیدم . پدر بزرگی که از وقتی شناختمش غم مردمو خورد . روزای آخر که سرطان از پا درش اورد ، روزایی که دیگه نمی تونست تنهایی بیرون بره ، تازه اون روزا ما فهمیدیم که چه قدر خونواده هایی هستن که چشم امیدشون به " شیر حسین " ه . دم دمای رفتنش که شد ، از بچه هاش قول گرفت : نکنه بزارین اون خونواده ها چشم انتظار بمونن ... . فکر نکنین کاره ای بودا ، به قول خودش یه " جوون هشتاد ساله " ی ساده ی ساده ی ساده ، با دلی به بزرگی روحش . بهترین زندگی رو کرد ، هنوز هر بار گذرم به پل خواجو می یفته صدای آوازشو می شنوم که می خوند : جز لایق سوزاندن هر رهگذری نیست دستی که ندارد کرم و بخشش و احسان برتر نه از آن یک شجر بی ثمری نیست بر خلق تکبر مکن از شوکت و مکنت صدها چو تو بودند و از آن ها خبری نیست تا که شاید دلت را بلرزاند و گذر یادت بر کوی خاطره ها افتد .
برای تو که بوی جمکران می دهد پیراهنت ، و آستینت که تنها مرهم چشمان گریانم بود ، عریزه نویس همیشگی زائرانش شده .
آن منم که هنوز لایق نشده . و من هستم که تا هنوز هم ، خدا برای دیدن لبخندت ، بازیم می دهد .
برکت خانه تان ، به نان حلالش نیست ؛ به حضور نفس حق توست که هنوز هم دست و دلم متبرک از آن است .
نهری که جاریست ، تنها برای آن است که خستگیت را همراهی کند .
تنها برای آن است که در پس هر روز دلت خنک شود به صدایش ...
راستی بعد از آنکه درختان سوخته را بریدند ، کدام عزیز مونس شانه های " م ... " شده ؟
" مفاتیح الجنان " و " کلام الله " آن میز را لایق آن کرده تا وجودت را همراهی کند ؛ کاش ..... کاش ..... نگویم بهتر است .
آمده بودم از " تسبیح " برایت بنویسم . آن است که با تو برابری می کند ، نه دل تنگ من ...
اما همین بس که ، لیله الرغائب را با آن سحر کردم ؛ شاید که از غفلتم در گذرد .
" چرا افرادی هستند که به راحتی از مشکلات بسیار بزرگ بیرون می آیند ، در حالی که دیگران از مشکلات بسیار کوچک رنج می برند و در یک لیوان کوچک آب غرق می شوند ؟ " یکی بود یکی نبود ، مردی بود که زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مٌرد ، همه می گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهربانی مثل او ، حتما به بهشت می رفت . رفتن به بهشت چندان برای این مرد مهم نبود ، اما به هر حال به بهشت رفت . در آن زمان ، بهشت به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود . استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد ، دختری که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت ، و وقتی نام او را نیافت ، او را به دوزخ فرستاد . در دوزخ ، هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد ، هر کس به آن جا برسد ، می تواند وارد شود . مرد وارد شد و آن جا ماند . چند روز بعد ، ابلیس با خشم به دروازه ی بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت : " این کار شما تروریسم خالص است ! " پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است ، پرسید چه شده . ابلیس که از خشم قرمز شده بود ، گفت : " آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار وزندگی ما را به هم زده . از وقتی رسیده ، نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد ، در چشم هایشان نگاه می کند ، به درد ودل شان می رسد . حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند ، هم را در آغوش می کشند و می بوسند . دوزخ جای این کارها نیست ! لطفا این مرد را پس بگیرید ! " "با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف ، در دوزخ افتادی ، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند " پ . ت : ان شا اله که ماه را دیده اید ، نه دیش روی پشت بوم همسایه رو ....... !!! پایان ترم تفسیر قرآن داشتم و حضرت آزاده جناب " صرام مفروز " وادارمان کرده بود ، شب و روز قرآن به دست باشیم ( خدا توفیقشان دهد که توفیقمان داد ) سوار سرویس های دانشگاه شدم و از آنجا که روزهای امتحان یادم می آید " وقت طلاست " ، قرآن به دست شدم . برای حفظ صفحات مورد نظرم ، یکی از کارت های تبلیغاتی را ( که باعث می شدند کیف پولم خوش استیل شود !!! ) بی هیچ توجهی بیرون کشیدم . همان طور که مشغول کسب فیض بودم ، کارت تبلیغ توجه ام را جلب کرد . " کتاب پارسا " انگار همین دیروز بود ... دو سال و اندی پیش چون دو طفل معصوم ( شاید هم دو طفل معصوم ِ مظلول ِ مسرور ) به این کتاب فروشی رفتیم . می خواستم " شیمی پیش دانشگاهی مبتکران " را بخرم . آن روزها و مبتکران و آیندگان و فرزانگان و این ور گان و اون ور گان و ... خریدار داشتند . دو تا فینگیل بچه ، شاید هم یکی فینگیلی بود و دیگری فینقیلی ، عجب اعتماد به نفسی داشتند . به خاطر کارت بین المملی ِ ! نمی دانم چیچیه فینقیلی ، بهمان تخفیف هم دادند ! و افتخاری می کرد فینقیلی به خود ، که توانسته بود برای فینگیلی تخیف بگیرد . ( یادم است جلد کتاب زرد بود و آن روز ها هم مانند این روزها عاشق رنگ زرد بودم . ) و فینگیلی کتاب را در کیفش نگذاشت تا زردی ِ کتاب را با کفش زردش همراه کند !!! خودمانیم ، فینقیلی عجب دوست اهل مدی داشته !!!! شاید فینگیلی آن روزها پیش بینی کرده بوده که روزی زرد مد می شود . همان طور که پیش بینی کرد ، روزی دلخوشی بچگیشان موت می شود . همان طور که پیش بینی کرد روزی پاکی دلشان گ-- می شود ... پ . ت ۱ : از صدقه سر دعاهایِ فینقیلی حافظه ام روز به روز تحلیل می رود . گفته بودم خاندان شما مستجاب الدعوه اند . نگفته بودم ؟! اصلا به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم این پست را بگذارم . آن روز ساعت ها با این امید که : اگر این فصل را تمام کنی می توانی به شاخ نبات سری بزنی بر سر درس ماندم . به محض تمام شدن فصل " ترفیع " خودم را به اتاقم رساندم . ... لب تخت نشستم و کمی به در و دیوار اتاق نگاه کردم و آخر بار گفتم : خب ، من تو اتاقم چی کار داشتم ؟! اومدم اینجا که چی کار کنم ؟؟!!! ولی فایده ای نداشت و آب در هونگ کوبیدن بود . عاقبت بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خودم یادم نیامد که چه کار داشتم ... پ . ت ۲ : حاصل آن همه شادی احمقانه ، حرکت شن های ساعتی بود که زمانی دوست داشتم . اما نمی توانم بگویم ورق را شانس بٌر می زند ، یا یک فرشته ؛ و اینکه بازی به دست من است یا ورق . " کنار جا نمازش دراز کشیده ، نفس گرمش چادر نمازشو می لرزونه .
اون قدر نگاهش می کنم که مطمئن بشم هست ، دارمش . " مادرم ، عمرم ، نفسم دونه دونه ی انگشتاتو می بوسم . اگه تا حالا روم نشده بوسه بارونت کنم ؛ اما هزار بار گفتم و بازم می گم که به امید دیدن رویِ ماهت صبح از خواب پا می شم . به ذوق شنیدن سلام گرمت هر جایی باشم خودمو می ذارم خونه . کی می دونه نماز خوندن کنار تو چه شعفی داره برام ؛ عطر چادر نمازت ، اون لبخندت که معنی مطلق انا عبدُ ِ حضور قلب می یاره برام . هر لحظه که به نبودنت فکر می کنم اشکام امونمو می برن . سر تک تک نمازام ، سر سجده های شکرم ، از خدا خواستم نیاره اون روزی رو که دیگه لبخند آسمونیتو نداشته باشم . همیشه ازش خواستم منو زودتر از تو ببره . می ترسم از روزی که مدام به خودم بگم کاش قدرشو بیشتر داشتم کاش بیشتر هواشو داشتم . اگه روزی تلخی کردم ، اگه روزي دلتو شكوندم ، بذار پاي جونيم ، جاهليم . فداي چشماي اشكوليت بشم من يه قطره اشك بريزم تو درياي گريون مي شي . من دلم غمي بشه تو دشت غم مي شي . فداي دلت مينويت بشم كه طاقت غم هيچ كدوممونو نداري ، تو بهشت نري پس كي بره ؟ مگه از تو پاكترم هست ؟ مگه از تو بنده ترم هست ؟ مگه از تو فرشته ترم هست ؟ اگه داغ بي مهري ِ همه ي بنده هاي خدا هم رو دلم بمونه ، به خاطر ذره ذره مهربونياي تو تا آخر عمرم شاكرشم . مينا فداي ناله هات بشه ، وقتي از دردات شاكي ميشي ، فكر اينكه مريضي باهات چي كار كرده كه حاضر شدي ناله كني ديونم مي كنه . دنيا رو سرم خراب شد وقتي شنيدم گفتي " من دلسوز ندارم " مادرم ، هستي من مينا فداي جونت بشه ؛ اين دختر ياغيتو ببخش . آرزوم اينكه روزي مثل تو مادري كنم ، مگه مي شه از همه ي خواسته هات ، نيازات بگذري واسه كسي كه ذره اي وفا نداره ! مگه مي شه عاشق كسي باشي كه هميشه ازت طلبكاره ،تا چه حد صبوري ... حاضرم تا آخر عمر ريگ بيابونا باشم و باداي كوير تنمو زخمي كنه ، اما دونه دونه آرزوهات برآورده بشه . اگه روزي برسه كه هيچي نداشته باشم بهش ببالم ،تا دنيا دنياست افتخار مي كنم كه سايه ي تو بالاي سرم بوده . مينا من تو را مي بينم و ياد مهربانيت مي افتم كه دو سال است متوجه آن شده ام اما ... تو من را مي بيني و ياد ... تو ياد بيست سال پيش مي افتي و انگار دوباره درد زادن سراسر وجودت را مي گيرد . تو ياد گريه هايت مي افتي كه از سردي آب تا عمق استخوانت را مي سوزاند وقتي لباس هاي كوچولوي را مي شستي . تو ياد شب بيداري ها مي افتي كه كوچولويت گرسنه بود . تو ياد بيست سال زحمت مي افتي كه مي تواني هر لحظه اش را تصویر کنی . تو كيستي ؟ وفا ؟ فدا ؟ صبر ؟ استواري ؟ و من از خودم مي پرسم تو اگر نمي خواستي مي توانستي ؟ بله تو مي توانستي . كجا كوهي را توان يافت به لطافت آب ؟ كجا آفتابي را توان يافت به خاموشي سكوت ؟ كجا تو را توان يافت ؟؟ كجا ؟! آيا خدا الماسي غير تو بر تاج دنيا زده ؟ حالا كه يافتمت كجا تاب دوريت بياورم ! در آغوشت آرام مي گيرم ، گوشم را به سينه ات مي چسبانم و به صداي قلبت گوش ميدهم . و دستت را روي پيشاني ام مي گذارم كه گرماي دستت را حس كنم . اما مواظبم كه متوجه اشكم نشوي ! به چشمانت مي نگرم و درون آنها شيرجه مي زنم از شوق ، به دنبال عكس خود مي گردم !! به صداي نفست گوش مي دهم و من هم مثل تو نفس مي كشم ؛ با هم نفس مي گيريم و با هم بازدم . بگذار زيارت كنم چشمانت را كه در خواب دختر فاطمه (س) را ديده اند . واي بر من اگر با رفتنم قلبت را بيازارم ؛ اگرچه دانم كه رفتنت را قلب كوچكم تاب ندارد و خيلي زود مي ميرد ... پس بگذار او كه عادل است تصميم بگيرد !! آخ تركيدم ماماني !! آخرش اونیكه مي خواستمو نگفتم ! مي شه بوست كنم ؟ روزت مبارك !! خموش پ .ت ۱: هم حسی ِ خودمو خموش نسبت این روز باعث شد تصمیم بگیریم مشترکا این پست رو بذاریم . پ .ت ۲ : لینک آهنگ مادر ( سامی یوسف ) : http://www.todaylink.ir/go/index.php?id=9826
امشب خبری بهم رسید که حسابی دلمو سوزوند . گفتم بیام این جا در موردش بنویسم که شاید روزی گذر این " حاتم طاعی " و امثالش به اینجا بیوفته و آب یخی باشه برای وجدان به خواب رفتشان . ( اگه نثرم شکیل نیست ، معذرت می خوام )
اونم مثل هر پدر دلسوزی نگران آینده ی در دونه هاشه ؛ اونم از نوع پسر . که پس فردا بخوان درٍ هر خونه ای رو بزنن و اعلام کنن اومدیم غلامیتونو بکنیم ... !!!! باید کمه کم یه چهار دیواری از خودشون داشته باشن .
از این رو دایی جان ما تصمیم می گیره خونه شو بکوبه و چند طبقه ی جاش سبز کنه و بار خریدن منزل عروس دومادی رو از روی دوش شازده هاش برداره .
از اون با صفا ها که کلی کوچه پس کوچه داره ،
از اون محله ها که گاهی می شه بوی کاه گله نم خورده رو توشون حس کرد .
از اون محله ها که اگه بیشتر از 150 کیلو وزنت باشه از تو کوچه هاش رد نمی شی .... ! بله نکته این جاست که خونه ی دایی ما در ماشین رو نداره .
از قضا پشت دیوار خونه ی دایی یه زمین خشک و خالی هست . یه زمین خشک و خالی بر خیابون . ( از این جا هم می شه فهمید که این زمین خشک و خالی ماله یکی از اون مرفه های بی درده که اصلا یادش نیست همچین زمینی داره )
و این زمین نور امیدی بود که بشود کارهای ساخت و ساز رو با درد سر کم تری انجام داد .
اما
اما
حتی داییم حاظر می شه که ازش راه بخره اما بازم ... .
به جای اینکه کلی دعای خیر پشت سرش باشه ...
چون برای من که یه عمر پدر جونم جلو چشمام بود ، باور وجود همچین آدمایی خیلی سخته .
از همه چیزش می زد برای حل مشکلات مردم .
از روزیم که سالخورده شد و در مغازشو بست ، صبح از خونه می زد بیرون ، دنبال کار مردم تا شب . ( بدون اغراق گفتم )
روزی نبود کسی زنگ نزنه ، کسی در خونشون نیاد ، برای اینکه پدر جون کمکش کنه .
اونایم که روشون نمی شد نامه می دادند .
از بچه هاش می خواست ببرنش بیرون ، کجا ها می رفت ؟؟
تازه اون روزا بود که فهمیدیم ، اون بدون اینکه کسی خبر دار بشه چه خدمتایی کرده .
فکر نکینن ثروتمند بودا ،
اگه داشته باشی و از اضافش ببخشی که هنر نیست ، بخشندگی اونه که از خودت و نیازت یگذری برای دیگری .
به قول خودش " با دست تهی و این همه پیروزی ... "
با عزت و آبرو زندگی کرد و با خیال راحتم پر کشید .
هر شاخه ی خشکی که در آن برگ و بری نیست

| Design By : Night Skin |

