ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
آن روز که تمامی شورم برای تبریک جشن حضرت رسول (ص) تبدیل شد به غم به مصيبت به کفر ، پستي رو براي " ترنم " ثبت موقت کردم که تلخ بود ، تلخ بود ، تلخ . هنوز تلخي جملاتش رو زير زبونم حس مي کنم ، هنوز سياهي پس زمينه اش تو دلم مونده . توي تمام اين لحظات که هر نفسم بوي نا اميدي مي داد و کفر ، توي اين فکر بودم که حرفمو بزنم شايد خودم آروم بشم ؛ مطمئن بودم با نوشتنشون دل مي شکنم . اما اين جمله از نوشته هام : " به چه قيمتي ؟؟؟ ... به قيمت رنجيدن کسي که روزي بال پريدنش بودي ؟ به قيمت شکستن دلي که روزي ... " . اين "به چه قيمتي" هنوز ازم مي خواد سکوت کنم . ۱۹ مهر روز تولد " ترنم ققنوس " بود . براي اينجا حرمت قائلم و براي همه ي روابطش حريم . دلم نميخواد به هر حرفي آلودش کنم . يه روز ترنم ققنوس به خاطر رنجيدنت مُرد و با خواست تو دوباره متولد شد و اين بار هم ... شبيه آدمايي که توي لحظه هاي احتظار به خاطر دلبستگي به دنيا شون دل به رفتن نمي دن ، منم دل کندن از پناهِ گاه و بي گاهم برام سخته ، اما همون طور که اونا گفتن : رفتني رفتني ست ... داستاني رو که در ادامه نوشتم رو تقديم مي کنم به آمنه سادات معصومم به حکم ِ ... : بي معرفت ترينم اگر بگم " به حکم دوستي هفت سالمون " چرا که ما هم هر دو از ستاره ي * ب ۶۱۲* ايم و اين "هفت ساله بودن" بي ارزش ترين و کم اهميت ترين و بي رنگ ترين نشونه ي دوستي ماست . به تو نازنينم که "هر لحظه" بودي ، "اهلي ام کردي !" و دوستت(م) خواهم(ي) داشت . من به دلايل محکمي معتقدم که ستاره ي شازده کوچولو ، ستاره ي "ب ۶۱۲" است . اگر مي بينيد که من درباره ي ستاره ي شازده کوچولو ، به شماره ي آن تاکيد دارم به خاطر آدم بزرگ هاست . آنها ارقام را دوست دارند . وقتي در مورد دوست تازه تان با آنها صحبت مي کنيد ، هرگز از شما در مورد آنچه اصل است نمي پرسند . هرگز به شما نمي گويند مثلا آهنگ صداي دوستتان چگونه است ؟ بازي هاي مورد علاقه اش کدامند ؟ آيا جمع کردن پروانه ها را دوست دارد ؟ وقتي کم حوصله ست چه مي کند ، کنار جوي کوچه شان قدم مي زند ؟ روي جدول خيابانشان راه مي رود ؟ در عوض از شما مي پرسند : دوست شما چند سال دارد ؟ چند برادر دارد ؟ وزنش ، قدش چقدر است ؟ درآمد پدرش چقدر است ؟ و فقط در صورت دانستن جواب اينها خيال مي کنند که او را شناخته اند . اگر شما به آدم بزرگ ها بگوييد خانه ي زيبايي ديدم که از آجر سرخ ساخته شده و در پشت بامش کبوتران ... . نمي توانند آن خانه را مجسم کنند . بايد به آنها گفت : " يک خانه ي صد هزار فرانکي ديدم ! " آنوقت به بانگ بلند خواهند گفت : " به ! چه خانه ي قشنگي ! " همچنين اگر به آنها بگوييد : " دليل اينکه شازده کوچولو وجود داشت اين است که او بچه ي شيرين زباني بود و مي خنديد و دلش مي خواست گوسفندي داشته باشد و هر که دلش گوسفند بخواهد دليل بر اين است که وجود دارد " متوجه ي حرفهاي شما نمي شوند و شانه بالا مي اندازند و شما را کودک فرض مي کنند ولي اگر به آنها بگوييد " شازده کوچولو از سياره ي ب ۶۱۲ آمده است " باور خواهند کرد و. آدم بزرگ ها اين طورند . نبايد از آنها رنجش به دل گرفت . بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند . شازده کوچولو پس از خداحافظي از گلش از شش سياره گذشت تا به زمين برسد ، پادشاه تنها ، خود پسند ، مي خواره ، بازرگان ، فانوس بان و فانوسش و جغراغي دان . خواستم برات قسمت " بازرگان " رو بنويسم اما فکر نکنم ديگه تفسير اون " هفت سال " اهميتي داشته باشه . اما سر انجام بعد از مدت ها راه رفتن از ميان ريگ ها و صخره ها و برف ها به جاده اي برخورد، هر جاده اي يك راست مي ره سراغ آدم ها! گفت : سلام ! مخاطبش گلستان پر گلي بود. گل ها گفتند : سلام شهريار كوچولو رفت تو بهرشون، همه عين گل خودش بودند ! حيرت زده از آنها پرسيد شما ها كي هستيد؟ گفتند : ما گل سرخيم! آهي كشيد و سخت احساس شور بختي كرد. گلش به او گفته بود : كه از نوع او تو تمام عالم فقط همون يكي هست. ولي حالا هزاران گل همه مثل هم!!! فقط تو يك گلستان !!! فكر كرد " اگر گل من اينها رو مي ديد بدجور از رو مي رفت پشت سر هم بنا مي كرد سرفه كردن و خودش رو به مردن مي زد منم مجبور مي شدم به پرستاريش وانمود كنم . وگر نه براي سر شكسته كردن من هم كه شده بود راست، راستي مي مرد. " و باز تو دلش گفت : " منو باش كه فقط با يك گل خودمو دولتمند عالم خيال مي كردم در صورتي كه آنچه دارم فقط يك گل معمولي است. با اون گل و اون سه تا آتشفشاني كه تا سر زانويم هستند كه شايد هم يكي شان تا ابد خاموش بماند، شهريار چندان پر شوكتي به حساب نميام " خودشو انداخت رو سبزه ها و زد زير گريه ..... آن وقت بود كه سرو كله ي روباه پيدا شد. روباه گفت: سلام! شهريار كوچولو برگشت اما كسي رو نديد با اين وجود با ادب تمام گفت: سلام صدا گفت : من اينجام، زير درخت سيب. شهريار كوچولو گفت : بيا با من بازي كن، نمي دوني چقدر دلم گرفته... روباه گفت: نمي تونم باهات بازي كنم آخه هنوز اهليم نكردند! شهريار كوچولو آهي كشيد وگفت: معذرت مي خام. اما فكري كرد و پرسيد: اهلي كردن يعني چي؟ روباه گفت: تو اهل اينجا نيستي، پي چي مي گردي؟ شهريار كوچولو گفت : پي آدم ها مي گردم، نگفتي اهلي كردن يعني چه ؟ روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوريه اما مرغ و ماكيان هم پرورش مي دن كه خيرشون فقط همينه. تو پي مرغ مي گردي؟ شهريار كوچولوگفت: نه پي دوست مي گردم. اهلي كردن يعني چه؟ روباه گفت: چيزي كه پاك فراموش شده! يعني ايجاد علاقه كردن. - ايجاد علاقه كردن ؟!!! روباه گفت: معلومه ؛ تو الان واسه من يه پسر بچه اي مثل صد يا هزار بچه ي ديگه، نه من احتياجي به تو دارم نه تو احتياجي به من داري. من هم براي تو يه روباه هستم مثل صد هزار روباه ديگه. اما اگه منو اهلي كردي هر دو تامون به هم احتياج پيدا مي كنيم تو براي من ميون همه ي عالم موجود يگانه مي شي، من هم براي تو. شهريار كوچولوگفت: كم كم داره دستگيرم مي شه.، يك گلي هست كه گمونم منو اهلي كرده باشه. روباه گفت : بعيد نيست. روي اين كره ي زمين هزار جور چيز مي شه ديد. شهريار كوچولوگفت: آه نه ! روي كره ي زمين نيست! روباه كه انگار حسابي حيرت كرده بود گفت: رو يه سياره ي ديگس؟ آره تو اون سياره شكارچي هم هست؟ نه. عاليه ! مرغ و ماكيان چطور؟ نه! روباه آهي كشيد و گفت: هميشه يه پاي بساط لنگه. اما پي حرفشو گرفت و گفت: زندگي يكنواختي دارم. من مرغها رو شكار مي كنم، آدم ها هم منو. همه ي مرغ ها عين هم اند، همه ي آدم ها هم عين هم اند. اين وضع يك خرده خلقم رو تنگ مي كنه. اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم رو چراغون كرده باشي.... اون وقت صداي پاتو مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كنه. صداي پاي ديگران منو وادار مي كنه تو هفت تا سو راخ پنهان بشم اما صداي پاي تو مثل نغمه اي منو از لونم بيرون مي كشه. تازه نگاه كن! اونجا ! اون گندم زارو مي بيني؟ براي من كه نون نمي خورم بي فايده اس، پس گندم زار هم منو ياد چيزي نمي اندازه. اسباب تاسف! اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتي اهليم كردي محشر مي شه. گندم كه طلايي رنگه منو ياد تو مي اندازه! صداي باد هم كه تو گندم زار مي پيچه دوست خواهم داشت. خاموش شد و مدت درازي شهريار كوچولو را نگاه كرد... آن وقت گفت: اگه دلت مي خاد منو اهلي كن! شهريار كوچولو جواب داد : دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم، بايد برم و دوست هايي پيدا كنم و از كلي چيزها سردر بيارم. روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كنه مي تونه سر درآره، آدم ها ديگه واسه سر در آوردن از چيزها وقت ندارن، همه چيزو همين جور حاضر و آماده از دكان مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كنه آدم ها بي دوست موندن.... تو اگه دوست مي خاي خوب منو اهلي كن! شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيه؟ روباه جواب داد: بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش يه خرده دورتر از من مي گيري اين جوري ميون علف ها مي نشيني. من زير چشمي نگات مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گي، چون سر چشمه ي همه ي سوء تفاهمات زير سر زبونه . عوضش مي توني هر روز يه خرده نزديكتر بنشيني. فرداي اون روز دوباره شهريار كوچولو اومد پيش روباه. روباه گفت: كاش سر همون ساعت ديروز اومده بودي . اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بياي من از ساعت 3 تو دلم قند آب مي شه. هر چه ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادي مي كنم. ساعت 4 كه شد دلم بنا مي كنه شورزدن و نگران شدن، اون وقته كه قدر خوشبختي رو مي فهمم.! اما اگه تو وقت و بيوقت بياي من از كجا بدونم چه ساعتي بايد دلم و براي ديدنت آماده كنم؟ هر چيزي براي خودش رسم و رسومي داره. شهريار كوچولو گفت: رسم و رسوم يعني چه؟ روباه گفت: اين هم ازون چيزهاييه كه پاك از خاطرها رفته. اين همون چيزيه كه باعث مي شه فلان روز با بقيه روزها و فلان ساعت با بقيه ساعت ها فرق كنه. مثلا شكارچي هاي ده ميون خودشون رسمي دارن: پنجشنبه ها رو با دخترهاي ده مي رن رقص، پس پنجشنبه ها بره كشونه منه. براي خودم گردش كنان مرم دم بوستان. حالا اگه شكارچي ها وقت و بيوقت مي رفتن رقص همه ي روز ها شبيه هم مي شد و من بيچاره ديگه فرصت فراغتي نداشتم.... به اين ترتيب شهريار كوچولو روباه رو اهلي كرد. لحظه ي جدايي كه نزديك شد، روباه گفت: آخ نمي تونم جلو اشكم رو بگيرم... شهريار كوچولو گفت: تقصير خودته من كه بد تو رو نمي خواستم. خودت خواستي اهليت كنم. روباه گفت: همين طوره! شهريار كوچولو گفت: اشكت داره سرازير مي شه. روباه گفت: همين طوره! - پس اين ماجرا فايده اي به حال تو نداشت! روباه گفت: چرا! براي خاطر رنگ گندم، بعد گفت برو يك بار ديكه گل ها رو ببين تا بفهمي گل تو توو عالم تكه. برگشتنه با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي رو بهت مي گم. شهريار كوچولو بار ديگه به تماشاي گل ها رفت و به اونا گفت: شما سر سوزني به گل من نمي مونيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما رو اهلي كرده نه شما كسي رو. درست همون جوري هستيد كه روباه من بود. مثل صد هزار تا روباه ديگه. اون رو دوست خودم كردم و حالا تو همه ي عالم تكه. گل ها حسابي از رو رفتند. برگشت پيش روباه و گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جز با چشم دل هيچ را چنان كه بايد نمي شه ديد. نهاد و گوهر رو چشم سر مي بينه. شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد. نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه. - ارزش گل تو به قدرعمريه كه به پاش صرف كردي. شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد: ..... به قدرعمريه كه به پاش صرف كردم! روباه گفت آدم ها اين حقيقت رو فراموش كردند، اما تو نبايد فراموش كني تو تا زنده اي نسبت به اوني كه اهلي كردي مسئولي. تو مسئول گلتي.... شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد: من مسئول گلم هستم ...... من مسئول گلم هستم ...... من مسئول گلم هستم ...... من مسئول گلم هستم ...... و چون مي دونم عاشق اين قسمت از داستاني : اگر کسي گلي را دوست داشته باشد که در ميليونها سياره فقط يکي از آن وجود داشته باشد . وقتي به آن سياره ها نگاه مي کند احساس خوشبختي مي کند و با خود مي گويد : گل من در يکي از اين سياره هاست ... پ.ن ۱ : هنوز اونقدر بزرگ نشدم که طاقت دل شکستن داشته باشم ، اگر ناخواسته دلي رو شکستم معذرت مي خوام . فقط کسايي که اون روز تو سايت بودن مي دونن چه حالي داشتم ، نه ، ... اونام نمي دونن ... اصلا مگه مهمه ... پ.ن ۲ : اگر سکوت کردم به اين خاطر بود که مجبور نشم مثل تو لعنت بفرستم ... همين گلم پ.ن ۳ : حالا مي فهمم چرا هميشه آهنگ غمگين گوش مي کردي ، چرا هميشه سياه مي پوشيدي ؛ چون حالا منم شدم مثل خودت هذیان گویان به خواب می روم ... آبِ دريايي پريشان شگونيست ميان بالشت و صورتم ... تازه فهميدم که چقدر پاکم تنها نبستي ، و فهميدم چقدر زلال معناي تنهايي را چشيده ام تازه فهميدم چقدر صبورم و فهميدم دلي دارم به عظمت روحم فهميدم مي توانم گذشت کنم گذشت کردم در اوج سکوت در اوج سر به مُهر بودن تمامي غمم در اوج فرو خوردن تمامي جملات شکوايه اي که تماميش به حق بود در وصف دختر ارديبهشت نوشته اند ... هرگاه که رنجيد مي رود چون ابر ، بي صدا ... و من رفتم تا زخمي دگر نباشم بر زخم هايي که هنوز دلمه نبسته رفتم تا سنبلي باشم از احترام به خاطرات کودکيت ، نوجوانيت ، جوانيت ... رفتم تا نجاتي باشم طفلي هرگز نديده را که ظاهرا هنوز زنده است و ..... خانواده اي دارد ؛ تا فاتحه اي باشم بر عشقي ديرين که امروز تنها ... رفتم و تنها دعاهايم را به يادگار گذاشتم ؛ هنوز هم اگر گوش دلت بيدار باشد مي شنوي نجواي آيت الکرسي شبانه را اين جمله را تنها به يادگار مي برم " هيچ وقت در کنارت از صميم قلب نخنديدم" که صداقت ناب بود ! مي داني جانم صداقت مهم بود و ديگر هيچ ... کجا اهميت داشت ناله هاي سنگ ريزه هايي که در گذر زمان بتي ساخته بودند کجا اهميت داشت نگاهي که رو به زوال مي رفت کجا اهميت داشت کور سوي اميد دلي که به ... کجا اهميت داشت ... آخر جانم تنها صداقت مهم بود ! حتي آن ----- هم ديگر آرامشي نداشت ، به تظاهر آلوده بود باز هم کابوسي ديگر ، باز هم تپش قلبي بي امان ، ... بيدارم و نيمه شب ست و لحظه را به يمن "بيداري" اشک مي ريزم . پ.ن ۱ : مي داني جانم مشکل از من و تو نيست . مشکل از اوست که با تقدير برهنه مي رقصد و به گناه مي اندازدمان . آخر يک روز جواب پس مي دهد . به کي را نمي دانم ! پ.ن ۲ : يادت رفته ، چقدر زود يادت رفت ، چقدر زود ، چقدر زود ... مي گن آدما حرفايي که به دروغ مي زنن خيلي زود فراموش مي کنن ... گفتن من هيچ فايده اي نداره ، گفتن حرفايي که فقط براي من زنده ست و همون طور که خودت گفتي اون خاطره ها براي تو خيلي وقته که مردن ... پ.ن ۳ : نوشته هاي اول ترنمو که ورق مي زنم ...
| Design By : Night Skin |
