ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
87.01.10 من بهشت را نه به بها دادم نه به بهانه ؛ بهشت تقدیر من نبود " اورانوس ریاضی " پ . ن : قرار بود بعد از این مدت رکورد به خاطر امتحانای پایان ترم ، دستی به سر و گوشه ی ترنم بکشم که انگار ... دل من زندون داره ...... بی ربط 1 : این روزا آدما دروغو خیلیراحتتراز حرف راست باور می کنند ...... تا حالا بهش برخوردید ؟ بی ربط 2 : بیشترین لذتی که این روزا می بردم مال وقتایی بود که می رفتم پشت دانشکده ، عصرا که قو پر نمی زنه ، رو پله های پشت گلخونه می نشستم ( اسم اونجا رو گذاشتم "همیشه بادخیز" ) شالمو ، کلامو برمیداشتم ... می ذاشتم اونقدر باد سرد به صورتم بخوره که نتونم به چیزی فکر کنم؛ یه پریِ سفید پوش یه فوت گنده ی عمیق می کرد و هرچی که تو ذهنم مونده رو پاک می کرد ... انگار که تو لحظه هرچی تو گوشه و زوایاش تلمبار شده محو می شه . به مرز کبود شدن که می رسم ........ تموم می شه . اون چند دقیقه ی بدون هیچ هیچ هیچ فکری زنده گی کردن می ارزه به سردردای بعدش .......... بی ربط 3 : یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد تفال شهریور ماه 86 . شبی که به بهونه ی بیماریه خیالی رویا تموم شد ، سرخی گلبرگ بین سررسیدم هم ، زیبا دیدن هم ، خوش باوری هم ، کوک دلم هم ، من هم . تنها چیزی که باقی موند : یا من اسمه دواء و ذکره شفا چقدر بدبختم من بی ربط 4 : تو مرگ دلم را ببین و برو .......... وقتی خیلی کوچولو بودم ، مثلا پیش دبستانی ، باهاشون آشنا شدم .... اون موقع ها نمی دونستم که کی اند ، چی اند ؟ (الان هم چندان مطمئن نیستم که می شناسمشون ! ) اون موقع ها فقط حسشون می کردم ... چه جوری حسشون می کردم ؟ مثلا "دلم می خواست" 6 تا کاکائو بخورم یا یه بسته آدامس موزی رو با هم یه جا بخورم اما یکی تو گوشم می گفت : نکن بچه تو گلوت گیر می کنه ... و یکی دیگه هم می گفت : می دونی اگه یه بسته آدامسو بخوری چقدر می تونی بادش کنی . بی اجازه ی رفتم سر ظرف شکلاتا ، اما همون موقع یه چیزی تو گوشم می گفت : نباید بی اجازه برداری ، یه چیز دیگه می گفت : این از همون شکلاتاست که خیلی دوست داری ، کسی ام نیست می تونی هشو بخوری .... البته همه شاهدان که من اصلا شیکمو نبودم و نیستم اصلا 50 کیلو وزنم گواه این حرفمه !! اون روزا گاهی سراغم می یومدند ؛ "خیر " و "شر" و می گم . سر شکلات خوردن و سر کیف مامان رفتن و دست تو دماغ کردن و دستکش و پاکن گم کردن و ... کمی که بزرگتر شدم فهمیدم شکلات زیادی برام ضرر داره و بی اجازه هم نباید سر وسایل کسی رفت و ... دیگه با این چیزا مشکل نداشتم . اما بازم خیر و شر سراغم می یومدند و با هم دعوا می کردند .... "دلم می خواست" برنامه ی مورد علاقه مو ببینم اما فرداش امتحان داشتم ، یه کم که پای تلویزیون می نشستم خیر می گفت : فردا امتحان داری اگه پا نشی امتحانت خوب نمی شه ها ؛ شر می گفت : این سریال مورد علاقه ته فردام می ری مدرسه ، تکرارشم نمی تونی ببینی ..... و باز هم خیر و شر درگیر بودند و منو راحت نمی ذاشتند . بزرگتر که شدم دیگه فهمیده بودم هر کاری وقتی داره و واسم فرقی نمی کرد سریالی رو ببنیم یا نه ....خلاصه اینکه تو این موردم خیر و شر به توافق رسیدند و قضیه برام تموم شده بود . اما بزرگتر که شدم ، یعنی به سن الانم که رسیدم هنوز این دو تا ول کن معامله نیستند !!! آخه بیست ساله دارین جر و بحث می کنین بس نیست !؟ الان مدتیه دعواهاشون حسابی بالا گرفته و سر یه قضیه ای به توافق نمی رسند و منم این وسط دارم دیونه می شم . تمام لحظه هام حتی تو خوابم راحتم نمی ذارن . من شدم مآمن دعواهای همیشگی خیر و شر . گاهی اوقات که پام لب پشت بومه و نزدیکه که بیفتم ، گوشامو تیز می کنم طرف خیر ، بلکه حرفاش افاقه کنه و یه قدم بیام عقب ؛ اما همون موقع شر تو اون گوشم آن چنان دادی میزنه که تا چشم باز می کنم می بینم پهن ِ حیاطِ - - - - شدم ............. خسته شدم دیگه ، آخه تا کی می خواین سر این قضیه دعوا کنین ، پس کی می خواین به نتیجه برسین ؟؟؟ آخ ... با هر دوتونم آرووم بگیرید . یعنی می شه روزی برسه که دیگه خیر و شر سر این قضیه با هم دعوا نکنند و راحتم بذارن ..... یعنی روزی می رسه تو زندگیم که لازم نباشه لحظه لحظه به درستی و نادرستی این افکارم فکر کنم .... اگه این روز برسه یه قضیه دیگه موضوع دعواهای خیر و شر می شه ؟؟ اون قضیه پیچیده تر وبغرنج تر از قضیه الانه ؟ ......... نمی دونم ......
| Design By : Night Skin |
