تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

سلام

من خوبم ٬ من خوب و آروومم . خدا جونم شکرت ٬ شکرالله شکرالله شکرالله ......

وقتی کامنتاتونو خوندم ٬ دل نگرونیتونو دیدوم ٬ از خودم بدم اومد .... خیلی .......... حق نداشتم .............. اما دعاهاتونو می خواستم ............. اگر بنویسم چه جاهایی حضورشونو حس کردم ٬ با تمام وجود ٬  منو می بخشید .                 "منو ببخشید"  .

با وجود شما و دوستان بیرون از وب ٬ خدا نعمت داشتن دوست خوب رو بر من تموم کرده . معبودم هزار بار شکرتو می گم .

دنیا دنیا دوستون دارم و ازتون ممنونم که به یادم بودید . دلم می خواست اسم تک تکتونو بیارم و یه طومار از خوبیاتون بنویسم اما از تقدم و تاخر اسم ها می ترسیدم ..............

م م ن و ن م 

 

بهترین و بدترین اتفاق قبل و بعد از عمل :

بهترین اتفاق بعد از عمل این بود که تونستم خودمو از ۵ متری واضح ببینم !!!!!!

بدترین ...............

یه شب کنار مامان نشسته بودم .

بهم گفت :"می دونی روزای قبل از عملت چه دعایی می کردم ؟ "

- "چه دعایی ؟ "

- " از خدا خواستم اگه قراره بعد از این عمل دیگه نبینی ٬  روز قبل از عملت من بمیرم تا مشغول مراسم کفن و دفنم بشید و نتونی بری عمل کنی "

بغض داشت خفم می کرد اما بغلش کردم و گفتم :"فدای نفسات بدون تو این چشما رو می خوام چه کنم ............... "

 

دل تنگ نوشته هاتونم اما اجازه ندارم زیاد با کامپیوتر کار کنم  ٬  زحمت تایپ این نوشته ها هم با "برادر خورشید " بود . منتظرم بهتر بشم و مهمون پناه گاهتون بشم

 

 

خدا سلام رساند و گفت :

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

 

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.

و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!


او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.


و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.


من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

 

***


مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.


مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه.

و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

عرفان نظر آهاری

 

پ .ن ۱ :

 دیگران چون بروند از نظر    از دل بروند   

تو چنان در دل من رفته ٬ که جان در بدنی

 

پ . ن ۲ : امروز متوجه فرایند "فراموش شدن رویاها " شدم . خیلی نزدیک و باور نکردنی متوجه شدم که بعضی از رویاهامو فراموش کردم ... ! 

خیلی وقت پیشا یکی از عزیزترین رویاهام این بود که ........

وقتی درسم تموم شد و یه کار درست حسابی پیدا کردم (بهتره بگم وقتی دستم به طور کامل رفت تو جیبم ) به یه شیرخوارگاه سر بزنم .......... صمیمی و پیوسته ..............

خوابی که دیشب دیدم یادم انداخت که یه روزی این رویام بوده ..... یکی از عزیزترین رویاهام

پ .ن ۳ : قفل ها  هم  ٬ به حکم اوست .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط .!.| |

 

انسان

 

حب ذات

 

ترس

 

ترس از امضای رضایت نامه ای که شاید به تعداد روزهایی که قرار است زنده بمانم بند و تبصره دارد ؟ ... شاید .

 

ترس از  کرخ شدن در سردی اتاقی که به انتظار بوی کافور درونش کز کرده ام  ؟؟ ... ممکن است... بهتر است شاید .

 

 

نه ؛ تنها دلم تنگ است ... دلتنگ تر نیز خواهم شد .........

 

دلتنگ ثانیه هایی که دستش را می گرفتم و زل می زدم به خط و شیار هایش و با تک تک انگشتانش بازی می کردم  و ...... هیچ نمی گفت . وانمود می کرد خوابش برده

 

دلتنگ لحظاتی که خسته از روزمرگی ،  مهمان سایه ی چادر نمازش می شدم ...... نگاهش می کردم و لحظه به لحظه تنم گرم تر می شد و آرامتر ......... نمازش که تمام می شد .... " کشتی ت کجا پهلو گرفته که باز ..." می خندیدم و می گفتم " تعمیر شد ، داره راه می افته"

 

دلتنگ " نگین فیروزه ای" که این روزها همه ی حواسم پی به خاطر سپردن جزئیات گوشه و کنارش است .........  این روزها تا چشم می گذارم امتحان می کنم که از بر هستم یا نه .... چشم هایش ، رنگ چشم هایش ، گونه هایش ،  چین پیشانی و گوشه ی چشمانش ، گردنش ، خال گردنش و .... ؛  "بزرگترین معضل تو اینه که زیادی باهوشی .... ببخشید اینو می گم اما بهتره کمی از قوه ی حافظه ت تحلیل بره ...." راستی جانا ، حافظه ام یاری نمی کند این روزها ، می دانی چرا ؟

 

 

دلم رضا بود اگر آخرین بندِ رضایت نامه ، ضمانت می داد که تا همیشه تصویر مادر و گرمای حضورش را خواهم داشت ،حتی بعد از آنکه سیاهی همنشین چشم هام شد تا ابد.

 

سلام به همه ی دوستان هم دلم

اگر قرار بر اینه که مهمون آخرین دل نوشته م باشید ، دلم می خواد داستانی کوتاه رو تقدیم تون  کنم که لااقل ذره ی نشون بده چقدر دوستیتون برام ارزشمند بوده و هست . یه دنیا ممنونم به خاطر اینکه همراهم بودید .  همخونه های ظاهرا مجازی دوستتون دارم و تا همیشه دعا گوی همه تون  هستم .

 

 

 

مردی که پیژامه به تن داشت

 

در یک سایت خبری اینترنتی خواندم : روز 10 ژوئن 2004 مرده ای پیدا کرده اند که پیژامه به تن داشت.

 

تا اینجایش اشکالی نداشت ، بیشتر مردمی که پیژامه به تن می میرند ، یا :

1)      در خواب مرده اند ، که برکتی است .

2)      با خانواده شان یا در تخت بیمارستان بوده اند . مرگ ناگهان نرسیده ، همه شان فرصتی داشته اندتا به قول مانوئل باندیرا ، با "نا خواسته" کنار بیایند .

 

خبر ادامه دارد : زمان مرگ در اتاقش بوده . پس فرضیه ی بیمارستان خط می خورد . فقط احتمال دارد که در خواب و بدون رنج مرده باشد ، بدون اینکه بداند روز بعد را نخواهد دید .

 

اما احتمال دیگری هم هست : قتل .

 

کسی که توکیو را بشناسد ، می داند این شهر عظیم ، همزمان یکی از امن ترین شهر های دنیا هم هست . یادم است یکبار ، پیس از سفر به روستاهای ژاپن ، به همراه ناشرم بیرون رفتیم تا غذا بخوریم . تمام چمدان های ما از صندوق عقب ماشین پیدا بود . فوری گفتم خیلی خطرناک است و مطمئنم کسی از آنجا می گذرد و چمدان ها را می بیند و همه چیز ما را می دزدد . ناشرم خندید و گفت نگران نباشم ، چرا که تا به حال در تمام عمرش چنین چیزی ندیده (در واقع هیچ اتفاقی هم برای چمدان های ما نیفتاد ، هر چند در تمام مدت شام نگران بودم ).

 

برمی گردیم به داستان مرگ در پیژامه : اثری از جدال یا خشونت یا چیز مشابهی نبوده . یک افسر پلیس شهری در مصاحبه ای در روزنامه اعلام کرده بود که مطمئن است او به علت حمله ی ناگهانی قلبی مرده است . پس فرضیه ی قتل هم کنار می رود .

 

جسد را کارگران یک شرکت ساختمانی پیدا کرده بودند ، در طبقه  دوم یک ساختمان ، در مجتمع ساختمانی که قرار بود به زودی خراب کنند . همه چیز حکایت از آن می کرد که فرد درگذشته در پیژامه ، نتوانسته در توکیو که یکی از پر جمعیت ترین و نیز گران ترین شهر های دنیاست ، جایی برای زندگی پیدا کند و خیلی ساده ، تصمیم گرفته جایی مقیم شود که مجبور نشود اجاره بدهد .

 

و بعد رسیدم به بخش غم انگیز داستان : مرده ی ما فقط اسکلتی در پیژامه بود . کنارش روزنامه ای بود که تاریخ 20 فوریه ی سال 1984 را نشان می داد . روی میزی در کنارش ، تقویم هم همان روز را نشان می داد .

در واقع بیست سال می شد که این جنازه آنجا بود !

و هیچ کس متوجه غیبت او نشده بود .

مرد کارمند سابق همان شرکت ساختمانی سازنده ی این مجتمع شناسایی کردند . اوایل دهه ی 1980 به آنجا نقل مکان کرده بود ، کمی بعد از جدا شدن از همسرش . روزی که آن روزنامه را می خوانده ، کمی بیشتر از پنجاه سال داشته و ناگهان این دنیا را ترک کرده .

همسر سابقش هرگز دنبالش نگشت . به شرکت محل کارش سرزده بودند و فهمیده بودند که شرکت درست بعد از تکمیل ساختمان اعلام ورشکستگی کرده است ، چرا که هیچ کس هیچ کدام از آپارتمان ها را نخریده بود و به خاطر همین ، متوجه نشده بودند که مرد سر کار روزانه اش حاضر نشده است . دنبال دوستانش گشتند . گمان می کردند علت غیبتش این است که نمی توانسته بدهی هایش را به دوستانش بپردازد و ناپدید شده است .

 

خبر به این ختم می شد که بقایای درگذشته را به همسر سابقش تحویل داده اند . وقتی مطلب را تمام کردم ، در فکر این جمله ی آخر ماندم . همسر سابقش هنوز زنده بود و اما باز ، در طول بیست سال هرگز دنبال شوهرش نگشته بود . چه فکری از سرش می گذشته ؟

که مرد دیگر او را دوست نداشته ؟

که تصمیم گرفته برای همیشه از زندگی او خارج شود ؟

که با زن دیگری آشنا شده و بدون گذاشتن اثری از خود ناپدید شده ؟

که در زندگی معنایی ندارد که رابطه ای را که قانونا تمام شده ، ادامه بدهند ؟

فکر می کرد چه معنایی دارد سرنوشت کسی را بداند که بخش بیشتر عمرش را با او گذرانده ؟

 

بعد به مرد در گذشته در پیژامه فکر کردم ، به تنهایی مطلق و جهنمی اش . در بیست سالی که او بدون گذاشتن اثری ناپدید شده بود ، هیچ کس در تمام این دنیا به او توجهی نداشت . نتیجه می گیرم که بدتر از گرسنگی ، بدتر از تشنگی ، بدتر از بیکاری ، رنج عشق ، نومیدی شکست و ناکامی ، این احساس است که هیچ کس ، مطلقا هیچ کس در این دنیا به ما علاقه ای ندارد .

بیایید همین حالا در سکوت دعایی بکنیم برای این مرد و سپاسگذارش باشیم که وادارمان کرد به اهمیت دوستانمان فکر کنیم .

پائولو کوئلیو  - چون رود جاری باش

 

بازم از همه تون ممنونم . دلتون پر از امید باشه و لباتون خندون و دلاتون گرم و سرخ

 

پ . ن  1 : از روزی که تاریخ عمل مشخص شده  سر همه ی سجده های شکرم ، ازش شفا نخواستم ؛ خواستم که اگر رفتارم ، حرفام ، نوشته هام باعث شده اتفاق بدی برای کسی بیفته ، باعث شده دلی بشکنه ، اگه باعث شده کسی ازم برنجه ... تا روز عمل دیگه هیچ اثری از من تو زندگیش ، روحش و وجودش نباشه ...... الهی آمین .

 

پ. ن 2 : "پروانه خسته"ام جان گرفته است این روزها .... می بینی ؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 0:29 توسط .!.| |


Design By : Night Skin