ترنم ققنوس
قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...
هیچ کس وسوسه اش نکرد هیچ کس فریبش نداد اوخودش سیب را از شاخه چید و گاز زد ونیم خورده انداخت. او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید ٬ ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید چیزی اما نگفت . خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت : برو . زیرا اشتباه کردی اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی . و فراموش نکن که از اشتباه به اّمرزش راهی هست. او
رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچک تر از آن بود که او را به
کاری وادار کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه
چیزی نداشت. او به زمین اّمد و اشتباه کرد بارها و بارها . اشتباه کرد مثل فرشته ای بازیگوش که گاهی دری را بی اجازه باز می کند یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاه گاهی سر می خورد می افتد و دستو بالش می شکند . اشتباه
های کوچک او مثل لباس نامناسب بود که گاهی کسی بر تن می کند. اما ما همیشه
تنها لباسش را دیدیم وهرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود . ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم . سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم. اما یک روز او لباس های نامناسبش را از تن در آورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد. دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند صدایش را میشنویم . زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند . "عرفان نظر آهاری" برای
رویا : پاکترینم ، نازنین هستی ... فدای دونه دونه ی اشکات ... مینا فدای
غمت ... اگه چند روزیه دستای زبر پدر نسیت که امین ات باشه و
دلهوره ی روزگار رو از پیشونیت برچینه .... حواست به قناریا
باشه ... به پرنده ها ... نکنه قاصدکی که رو طاقچه ی اتاقت می شینه رو نبینی ... نکنه یادت بره
که اون فرشته ی اهل بهشت این روزا فقط به گرمای لبخند تو نفس می کشه .........
مواظب خودتو مامان باش بیشتر از همیشه
. پ
. ن : اگر توقع زیادیه منو ببخشید : هر کسی مایل بود واسه شادی روح پدر رویا فاتحه
بخونه . برای
----- : می فهمم ... بهت حق می دم ... قول داده بودم که سعی کنم ... اما نتونستم ...... نه ، حقیقت اینه که سعی ام نکردم .........
اما یه بار دیگه ... این بار یه نخ سیاه دور دلم می بندم ... یکی هم دور کیسه ای که
داخل جانمازمه (تا اون نشونه ها هی قِل نخورن بیان بیرون و ...) که یادم
بمونه توو ترکم . اندوه خودش ما را پیدا می کند تو به دنبال شادی بگرد . "نیچه" مدتهاست
که دارم فکر می کنم ، دعا می کنم که اون حلقه رو از دستت در بیاری ... lord of the rings ....... چندین بار دیدم این فیلمو . دفعه ی آخر تمام حواسم به حلقه بود . اون
حلقه چی کار می کرد ؟ می دونی ؟ نیرو
و جادوی اون 7 جادوگر درون حلقه بود ..... هر کس دستش می کرد ، تمام قدرت از آن
اون بود ......... وقتی
پسرک اونو دستش کرد ، سیاه پوشان با خبر می شدند که کجاست و دنبالش می یومدند ........ مدام
این تعقیب و گریز تو لحظه لحظه ی زندگیش ادامه داشت ........ تازه ، وقتی هم تصمیم
گرفت حلقه رو از دستش در بیاره اول مبارزه بود ......... مبارزه
برای دور کردن سیاه پوشان
......... این
داستان تو رو یاد چیزی نمی ندازه ؟ نازنین
، اندوه دقیقآ داره همین کار رو باهات می کنه .........
اون حلقه لیاقت انگشتان تو رو نداره ............... تا
وقتی که اون حلقه تو دستته همه ی اندوه دنیا به طرف تو میاد ...... اندوه طلبان دنبالت می گردند و پیدات می کنند و تو بی آنکه
بدونی به سمتشون کشیده می شی ........... حواست هست ؟ متوجه شده ای ؟ هر جایی می ری
، هر کاری می کنی ، نه فقط اینجا تو بلاگ ... تو ثانیه به ثانیه ی روزای زندگیت
اندوه که دنبالت می کنه
........ می
دونم ....... در آوردنش تازه اول مبارزه ست ........ مبارزه کن ......... تو قوی
هستی نازنینم . هرچند
سخت اما : دیگه
وقتشه اون حلقه رو از دستت در بیاری تا سیاهی و اندوه تمام وجودتو نگرفته . برای
هر کسی که خوند : ماه رو ببین نه دیش رو پشت بوم همسایه رو .
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند .
| Design By : Night Skin |

