تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به‌ ياد نياوري. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم. ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا.


يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم.


خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود. نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد. راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند.يادت‌ مي‌آيد؟

 گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌ و او كفرش‌ درمي‌آمد. اما زورش‌ به‌ ما نمي‌رسيد. فقط‌ مي‌گفت: همين‌ كه‌ پايتان‌ به‌ زمين‌ برسد، مي‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.


تو شلوغ‌ بودي، آرام‌ و قرار نداشتي. آسمان‌ را روي‌ سرت‌ مي‌گذاشتي‌ و شب‌ تا صبح‌ از اين‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ مي‌پريدي‌ و صبح‌ كه‌ مي‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ مي‌رفتي.
اما هميشه‌ خواب‌ زمين‌ را مي‌ديدي. آرزويي‌ روياهاي‌ تو را قلقك‌ مي‌داد. دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي. و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد. من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم، بچه‌هاي‌ ديگر هم، ما به‌ دنيا آمديم‌ و همه‌ چيز تمام‌ شد.


تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا. ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم...


دوست‌ من، همبازي‌ بهشتي‌ام! نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند: «از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا».

بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم.

 

 

خدا جونم شکرت ، محبوبم ............ ، تو مهربون ترین مهربونایی .

یه بار دیگه ، مثل صدها بار قبل ، بهم نشون دادی دوسم داری ؛ به یاد من و خونوادم هستی ............. تو  توو عالم یه دونه ای !

هزار هزار بار شکرتو می گم . بهترین هدیه ی تولدم بود .................

 

چند روزه که خبردار شدم  یه فرشته ی کوچولوی آسمونی  تصمیمشو گرفته بیاد پیش ما ........

چند روزیه که بالاشو امونت داده دست خدا و راهیه سفر نه ماهه ای شده   تا  

یادمون بیاره چقدر زندگی دوست داشتنیه و " با هم بودن و برای هم بودن "  خشمزه ترین طعم دنیاست .

 

تا وقتی که روی ماهشو ببینیم اسمش هست : نی نی ناز

عمه فدای همه ی وجودت ، عطر بهشتی تو از همین الان حس می کنم ......... فقط یادت باشه توو کوله پشتی ت یه عکس از همسایه ت بذاری واسه یادگاری ...

 

پ.ن 1 : می دونم خیلی روو می خواد اما ... به خاطر همه ی بی ادبی یا و گستاخی یای این مدتم منو ببخش ...... می دونم چقدر ناشکری کردم ، منو تنبیه م کن اما   مراقب نی نی نازمون باش ، خیلی ................

 

پ.ن 2 : از همه ی دوستای بلاگ نشین مهربونم  معذرت می خوام ، خودتون می دونید چرا . و ... همدلای دلسوزی که " نشنیدید " به خاطر کامنت های خصوصی و عمومی تون یه دنیا ممنونم .

 

پ . ن 3 : بارون این روزا ، اصفهان و مثل یه تیکه از بهشت رویاهام کرده ... مردم بارون از نوک بینی و کنار گوششون می چکه و لبخندی که رو لبشونه دلمو شاد می کنه ...... اون لبخند زنده است و به دور از هرچی ادا و ریا ............ میون اون همه لبخند ... تو رو می بینم که می خندی و بهم امید می دی .........................

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط .!.| |

با خیلی یا این رابطه ی ذهنی رو داشتم ... هر بارم که برام اتفاق افتاده ، تعجب کردم از شدتش ....... چی می گن ؟ تله پاتی ؟ ... آره همین .... اما تو ... تو ......... هر باز از تونل ذهن هم گذشتیم ... اون قدر عجیب و معجزه وار بوده که من ساعت ها انگشت به دهن موندم ... . با اینکه ----- -----  اما اونقدر قدرت داشت که باعث شد من مثل هزار بار گذشته خوب بشم . پر از حسای خوب ... آروومم کرد ...... مثل هزار بار گذشته .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:11 توسط .!.|

یکی به من بگه چی کار کنم ؟؟؟ بهم بگین چی کار کنم .....................

آخ خدا جونم چرا ؟ چه جور تاب می یاری ؟؟؟ کی گفته تو ارحم و راحمینی ؟؟ تو ............ تو بی رحم ترینی ................... ما رو خلق کردی که عروسکای خیمه شبازیت باشیم ؟ هر وقت هر کدوممونو دلت خواست تکون بدی ؟ هر وقت هر بلایی دلت خواست سرمون بیاری ؟؟؟؟

 

من با هیچکی کاری ندارم ........ با هیچکی ........... من فقط  از تو شاکیم ............. خیلی ، .............شکایتمو پیش کی ببرم ؟ هان ؟

خودت گفتی اگه کسی حتی یه سیلی به خودش بزنه که جاش کبود شه گناه کرده ......... اون وقت هر وقت دلت خواست تمام وجودمونو به آتیش می کشی و هیچ باکت نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به این می گن خدایی کردن ؟

آخ نمی دونی چقدر ازت بدم می یاد .... بذار رک بهت بگم  به اندازه ی تمام عشقی که بهت داشتم الان ازت بدم می یاد ................. بازیت خیلی کثیفه خیلی ................ این کجاش عدالته ........................... چه طور به خودت اجازه می دی ؟؟   تا حد مرگ شکنجه مون می دی و قبل از اینکه نفس آخرمون در بیاد .... ولمون می کنی ............... چند ساعتی دست از سرمون برمی داری و دوباره شکنجه تو شروع می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  هر کسم صداش دربیاد میگی به "صلاحتونه" ............ یه حکمتی توش هست که فقط خودم می دونم .......................................

نخواستم ......... این بنده گی رو نخواستم ......... به کی بگم ؟ ............. این همه پاکی و صداقتی که ازم خواستی ........... آخرش چی شد ............. هر چی مطیع تر ، بدبخت تر؛ آره ؟ ............... دیگه مطیعت نیستم ... دیگه پروا نمی کنم از هرچی که گفتی ............ آخ تو چقدر ظالمی ................

خداجونم تو که اینقدر باهوشی  مگه نمی دونی ظرفیت من چقدره .................. می دونم می دونی و بازم این بلاها رو سرم می یاری .................... اگه یه فیل بودم شاید حق داشتی ... اما من فقط یه دختر بیست سالم ... می فهمی ؟

نه که فکر کنی دلم به حال خودم سوخته ها .... با هممون یه جور رفتار میکنی (آره ، اینجا خوب عدالتو رعایت کردی! ) به هرکی فکر می کنم .... ع ، ح ، الهه ، آزاده ، بدری ، مهشاد ، پردیس ، ه ، حتی م ........................ همشون یکین مثل من .............. تو بی رحم ترین و حریص ترینی ..................بس نیست ؟ ............ این همه آدم که هر جور دلت خواسته و هر بلایی دلت خواسته سرشون آوردی ... بست نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه از تولد هیچ نوزادی خوشحال نمی شم . باید اون روزعذا داری کرد .................. نه که فکر کنی توو فکر خودکشیم... نه ............... من پیش تو ضعف از خودم نشون نمی دم ..............

فقط منتظرم اون روز قیامتی که ازش گفتی برسه ... فقط منتظرم اون روز برسه و همه چیو بفهمم ........... فقط دلم می خواد اون روز بیاد و ببینم اون حکمتی که ازش می گفتی چی بوده ............. فقط می خوام بفهمم حقیقت چی بوده ........... پشت این پرده ای که ازش حرف می زنی چی بوده ................. اگه این قیامتی که گفتی در کار نباشه چی ؟........................ الان که دارم این خطو می نویسم ، دارن اذون شبو می گن ........ صدای اذون محلمون به اتاق منم می رسه ................ آره می دونم چی داری توو دلت می گی ............... نمی دونم پاشم جلوت رکوع برم و سجده کنم ، چی بگم .............. چی بگم هان ؟ خنده و خوشی رو به ما ندیدی هان ؟ وای که چقدر بی رحمی .............

ولی من بی خیال می شم ... اگه حرفات راست باشن ، یه جون که بیشتر ندارم ، دارم ؟ اونم می ذارم پای اینکه بفهمم  یه روز ، علت این سیلاب اشکی که باید وقت و بی وقت از چشم منو بقیه بنده هات بره چیه .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:7 توسط .!.|


Design By : Night Skin