تبليغاتX
ترنم ققنوس


ترنم ققنوس

قصه ی شیرنیست ، کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد ، باز هم قصه بگو ...

مکتوب می کنم :

امروز صبح ، بعد از ...  بعد از چند سال (آره مینا  به همین زودی چند سال گذشت)....... یه امانتی رو از رویا پس گرفتم  ............

مثل این بود که یه ’ زیر خاکی’ پیدا کردم ..... یه گنجینه که منو به روزای خوب گذشته وصل کرد ...... روزایی که هنوز نمی دونستیم     " عادی بودن ، عادی رفتار کردن " یعنی چی ...!  روزایی که خودِ خودِ خودمون بودیم ... فقط و فقط واسه خودمون زندگی می کردیم  .... مثل پروانه ها  رها . ...... حیف که عمر پروانه ها خیلی کوتاهه .... اما من هنوز به شوق پروانه شدن به فردا فکر می کنم .... .

 ای مست شبرو کیستی ؟  آیا مه من نیستی ؟

گر نیستی پس چیستی  ای همدم تنهای من ؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:7 توسط .!.|

 

نمی دونم بالامو کجا گذاشتم ...... نمی تونم پرواز کنم ..... پاهام چسبیده به زمین .......... ولی کاش

کاشکی قدم بلند تر بود ..... خیلی خیلی بلند ..... هم قد دماوند بودم ...... شایدم هم قد ستون زیر ابرا .....  اون وقت می فهمیدم کی راست می گه کی دروغ ............... اما حالا که هیچی نمی دونم

 

یه داستان که نمی دونم از کیه :

 

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، بایک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.

سن پیتر گفت : در نامه ی اعمال شما این دستورثبت شده : شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» 
سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند  پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

 
در آسانسور که باز شد ، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیارسرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیاربزرگ و مجلل . در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند . آنها او را دوره کردند و با شادی وخنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند . سپس برای بازی
 به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند . همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه ی کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند . شیطان هم درجمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا شب گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت . راس بیست و چهار ساعت ، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.


در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد ، به کنسرتهای موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. 


بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیاتصمیمش را گرفته؟ 


سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم . حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم وسن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند ، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید ، پر از آتش و سختی های فراوان . دوستانی که دیروز از او استقبال کردندهم عبوس و خشک ، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودن د. سناتور با تعجب ازشیطان پرسید « انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم ؟ آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم ؟ زمین گلف؟ ... » 

شیطان با خنده جواب داد: « آن روز، روز تبلیغات بود! »

امروز دیگر تو رای دادی...  

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:50 توسط .!.| |

 

"دلم دلتنگی بالا می آورد مدام"

کی تا حالا حسی که این جمله داره می گه رو تجربه کرده ؟

پریشب دم غروب توو کوه صفه ، واسه  nمین بار این جوری شدم ... با این که خانواده م باهام بودن . توو راه رسیدن به " قلعه " هر قدمی که  رو جاده ی سنگچین شده می ذاشتم و بوی یاسای دو طرف جاده میزد تو صورتم ، نفسم بیشتر تنگ می شد . پاهام دیگه فرمون نمی گرفتن....دلم یه هو خواست بشینم وسط جاده و چندتا نفس عمیق بکشم ، شایدم گریه کنم ، شایدم چند بار بلند بگم "وای ... وای ... وای" .... بدون اینکه کسی باهام کاری داشته باشه ..... مثل یه روح که دیده نمی شه ................ اما شاید به خاطر مامان ...... نتونستم .

ولی

تا رسیدم به پیست اسکی چمن ، رفتم نوک تپه ... طاق باز خوابیدم   و یه لحظه به آسمون زل زدم ............ و قل خوردم تا پایین . آی این گیج رفتن سرم حال داد .. کلی سرم گیج رفت ... کلی یاااا . دوباره رفتم نوک تپه ... طاق باز داراز کشیدم ، یه لحظه آسمونو دیدم و ...

 

پ . ن۱ : این پست مال یکی دو هفته پیشه .... الان اینجور نیست .... مخصوصا امروز .... اونی که گفتم ، تونل نیست ؛ یه سرسره از جنس رنگین کمونه .........آخه امروز که اومدی پیشم رنگی رنگی بودی   .

 

پ.ن ۲: بی ادبیه ، اگر نگم اون جمله که اول کار نوشتم ما ل کیه ؟؟ .... این قدر دغدغه تراشیدن نداره که .... داشتم " روی ماه خداوند را ببوس"  رو ورق می زدم که یافتمش .........

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:48 توسط .!.|


Design By : Night Skin